<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/</link>
<description>خلاصه من خلاصه ایست از تمام زجرهای عالم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Nov 2007 17:14:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خسته تر از تو</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>گم شده ام در گنگي آنچه دوش برم گفتي . گيج و منگ ... رفتنت را مگر مي شود به اين سادگي ها به تماشا نشست ؟! مرگ را راحت تر روبه رويي ممكن بود برايم كه رفتنت مرگ است با تدريج . &lt;BR&gt;بي تو آفتاب از نقاشي هاي كودكانه ام پاك مي شود مي دانم . تا كي به انتظار سپيده نبض شب را شمارش كنم و نيابم آن بامداد وعده داده را ؟&lt;BR&gt;تا رفتنت هنوز چند روزي فرصت هست ...&lt;BR&gt;پنجشنبه تلخ خواهد بود و گس و اين شرابي است كه بي تو تا آخرين جرعه اش را سر خواهم كشيد و با مستي بودن و اندوه رفتنت خواهم پوسيد . بي تو تمام مي شود آن من هميشه تنها آن گمگشته ي در خويش ...&lt;BR&gt;خسته ام مي فهمي ؟! از اين همه بار خاطرات ملول گشته ام ديگر . گوش كه مي دهم مي شنوم &quot; جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را &quot; من بي زارم از اين فرياد كه تو را اينگونه از من مي ربايد . به سهراب هم گفته ام ! خودش مي داند كه در اين عصر معراج پولاد هنوز شقايق هست اما من از زيستن خويشتن عاجز گشته ام . باشي بي همدم ؟! با بال پريدن چه كنم بي آسمان ؟ قدم بر اين راه بي پايان چگونه نهم بي همراه ؟ بي تو ؟ آه بي تو ...&lt;BR&gt;يكنفر هست كه ساز مرگم را برايش از پيش كوك كرده بودم . بيا ! ببين كه چگونه باران مي شمارد اين شماره هاي معكوس و بي رنگ را . اين واپسين دقايق &quot;ما&quot; كه &quot;من&quot; مي شود بي هيچ هراس و ترديدي .&lt;BR&gt;كاش فقط دمي چند را مجال مي دادي تا بگويمت دچار يعني چه ؟ كاش فقط يكبار در نگاهم التماس را مي ديدي و عشق را كه نتوانستم آواي خوشش را برايت زمزمه كنم . آنقدر بي هوده باريدم تا از كوچه ي غريبگي هايم گريختي ...&lt;BR&gt;كوچت بي خطر باد و روحت چونان دريا : آبي و مطلق و وسيع .&lt;BR&gt;دلم برايت تنگ مي شود . بي تو ديگر نقاشي هاي كودكانه ام رنگ سحر را نخواهند ديد .&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;راستي ميداني چرا عاشق دردهایت شده ام ؟! در اوج درد كه باشي آرام برت مي خواند : &quot; از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://foto.ir/Photos/Gallery/45114.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Nov 2007 17:14:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی را ضربت زدند...</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>درد چيست؟&lt;BR&gt;در برابرم نشسته بود و هيزم بر اتش مي ريخت كه اين سئوال را پرسيدم&lt;BR&gt;پيرمردي بود قامت شكسته كه خشم هاي تقدير چروكهاي عميقي را بر رخسار بي رنگش تصوير كرده بود...&lt;BR&gt;بر پيكرش ادراك سه رنگ فرياد مي كرد...سپيد سياه سرخ...&lt;BR&gt;ردايش سياه و پاره&lt;BR&gt;ريش بلند و زلف مجعدش سپيد سپيد&lt;BR&gt;و سرخ... واي بر من...&lt;BR&gt;زخمهاي خونين پيكرش سوزان و تب الود&lt;BR&gt;در نگاهش اندوه سردي نهفته بود كه گويا عطش شعله هاي اتش را در خنكاي مبهمي فرو مي برد...&lt;BR&gt;ديگر بار گفتمش :درد چيست؟&lt;BR&gt;چشمانش را از باريكه هاي گداخته ي چوب كه بي قرار و غريب در دل اتش مي سوخت بر چيد بر من خيره گشت...لرزشي محو بر دستانم خنديد...&lt;BR&gt;پير مرد: درد سراتاسر ان شبي بود جهنم گونه كه طفلان گرسنه ي كوفه بر استان بستر خونينش كاسه هايي ترك برداشته از شير به دست داشتند و اشكهاي كودكانه يشان ارام و بي صدا از حريم چشمانشان مي گذشت....درد ان محراب رنگيني بود كه سرخي سنگ فرشش فرياد گر عبور شد... عبوري سبز و عطراگين در زورقي از بوي بهشت از تمام دسيسه هاي شوم ان كوفيان هزار چهره ي پست...&lt;BR&gt;پير مرد اه سردي سر داد و از جا بر خواست&lt;BR&gt;نگاهش به انتهاي جاده گره خورد و با صدايي گرد گرفته از غبار اشك زير لب گفت:&lt;BR&gt;درد تعبير غريبانه ي از ارام بسته شدن چشمانش بود ان هنگام كه لبخندي كم رنگ بر لبان تب دارش نقش بست و زير لب نجوا كرد:&lt;BR&gt;&quot;به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم...&lt;BR&gt;صداي هق هق گريه ايش به زجه تبديل مي شد و با پاهاهايي كه از انان خون مي چكيد نا توان گام بر ميداشت&lt;BR&gt;و من بودم و اشك هايم ...بغضي سنگين بر چهار چوب سينه ام مشت مي كوبيد و در درونم بي صدا مي شكست...&lt;BR&gt;گفتمش: اين زخمها چيست ؟ اخر مگر از كجا امده اي كه اين گونه ...&lt;BR&gt;در ميان كلامم صداي حزن انگيزش را شنيدم كه مي گفت: اين زخمها يادگار دستان بيابان است...براي ديدارش اين گام هاي بي رجان با طپشهاي سوزان ريگهاي گداخته بيابان چه رفاقت ها كرده ست...&lt;BR&gt;اه...راه كوفه از كدام سو ست؟...يقين دارم كه دگر راهي نمانده...&lt;BR&gt;_بازگرد! اين ره را نهايتي نيست...&lt;BR&gt;فقط صداي نمناكش را مي شنيدم كه لحظه به لحظه كم رنگ تر مي شد و نجوا مي كرد:&lt;BR&gt;واي بر من... ((علي)) ضربت خورد... مولايم تنهاست...راه كوفه از كدام سوست؟...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;يا مولا...&lt;BR&gt;سارا فروهيده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Sep 2007 16:35:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کیست که مرا بگویید...</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>از چه بگويم كه كلامم چو تصوير بي فروغ و سرد گذشته هائي نه چندان دور در امتداد سكوتي نقره فام بر استان فنا شدني غريبانه پاي بر زنجير است...&lt;BR&gt;اه...من از چه بگويم...&lt;BR&gt;از اسارت؟&lt;BR&gt;از پنجره ي يخ بسته ي قهوه اي رنگي كه اميد باز شدنش را تنها در خواب دمان اشفته ي سپيده گاهان مي بينم...&lt;BR&gt;يا از چشمان حلقه بسته بر حريم اشك كه سكوتشان به هر لحظه فريادي مي شود جاري بر جانم كه مي لرزاند و مي سرايد :&lt;BR&gt;اگر خورشيد مرده است چرا مهتاب را به كيفرش قرامت مي كنيد....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1185341647.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;نگارينا !&lt;BR&gt;&quot;ازمونت سخت بايد! سخت! بسي سخت تر از ان كه ياراي گفتنش باشدم... و مرا دانستن از اغاز مي بايست تا به هيچ هنگامه زبان به گلايه نمي گشادم&quot;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من هنوز در روياي خود باغ انجيري را ميبينم كه همگان از ان ميوه هائي يكسان خواهند خورد و هيچ درختي بيهوده نيست...&lt;BR&gt;هنوز در روياي من هر انسان حقيقتي است عظيم ...بس عظيم تر از ان كه ستيزهاي شوم پائيز شكوه كبريائي اش را به سخره زدن تواند ...&lt;BR&gt;در دنياي بي مثال من هرگز نباشد اين چنين كه پيكر خسته گان جهان گذر گاه ارابه ي تقدير باشد و ترانه ي انسانيت در مسلخ حيوانيتي چركين به دست تاريخ سپرده شود...&lt;BR&gt;كه تاريخ خود يادي ست بي ياد...&lt;BR&gt;در انديشه ي زخمي من _انار_ عطش خونين خورشيد است بر كالبد گرد گرفته ي باور و سيب سرخي دلفريب ش را از اين عطش وام دار است...&lt;BR&gt;اه... اي كاش اناري داشتم ...سرخ و لوند نزديك به منظر ياقوت...&lt;BR&gt;اه اگر اناري داشتم...&lt;BR&gt;كيست با من بگويد به كدامين هنگامه طليعه ي اين روياي پاك بر بطن حقيقت نطفه خواهد بست...&lt;BR&gt;در اين رويا كوچه بيدار است و نفسهاي من پر توان...&lt;BR&gt;دستانم لبريز از شكوفه هاي انگور ...و مسير خواب اذهان سرشار از هلهله ي هوشياري ...&lt;BR&gt;در روياي رنگين من هيچ درختي بيهوده نيست...&lt;BR&gt;كيست با من بگويد....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jul 2007 19:03:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بمان</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>شادم از بودن لحظه هایم با تو.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدم زنان حرفهای کوچکٍ بزرگ می زنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می لرزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می بینم که می روی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنبال آینده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحصیل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشرفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می روی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می مانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه اندوه دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم درد فکرهای سنگین دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی توان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی تو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطره&amp;nbsp;ی دردآلود تکرار حرفهای منع شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماندن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طعم تلخ حرفها و پیشگویی های شدنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freemyimage.com/ims/pic.php?u=364Fkf16&amp;amp;i=5508&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصه ی همیشگی که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هراسها همیشه به سراغت می آیند و می مانند و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعیتی زهرآگین می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید ذره ذره شوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید نرم نرمک شوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید کم رنگ شوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید بمیرم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freemyimage.com/ims/pic.php?u=364Fkf16&amp;amp;i=15937&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمان علیرضا...بمان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حداقل من از دل تو خبر دارم که چه می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که هر روز و پشت هر تلفن خنده های کزایی تحویل میدهی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که سالهاست مرده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که ابلهی میگوید تظاهر میکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که وجدت شکستن هیچ دلی را نمیخواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که میشکنی تا نشکنند...تا کی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که درد داری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که میخواهی سفر کنی و از دست همه ما پر بکشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدانم که میخواهی بی همسفر باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یک چیز دیگر را بیشتر نمیدانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;میدانم که بی تو توان زندگی کردنم نیست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 May 2007 17:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علیرضا رو هم از دست دادم....!!!</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>گوشه‏اي دنج و پاك و دودهايي پي‏درپي، عطرِ شاخه‎‏‏ گل به تدريج در فضاي اتاقم كم مي‏شد، همه مكنوناتِ قلبي من در اين اتاق خلاصه مي‏شد، چند &lt;BR&gt;كتاب كهنه، يك ساز قديمي، تصويري از يك قديس هندي و يادگاري از ديروزها… &lt;BR&gt;نگاهم بر رف بود، شايد همه اين اتفاقها يك خواب بود، حتي تصويري از يك شاخه گل كه روي رف خودنمايي مي‏كرد، شيشه‏ي خالي را به سمت شاخه گل پرتاب كردم، چه تلخ بود كه تنها خراشي بر ديوار ايجاد شد…&lt;BR&gt;به همه مي‏خنديدم، به من به تو .. فضاي اتاقم پر بود از طنين حيرت.. در حاليكه مي‏خنديدم اشك از چشمانم سرازير بود، تمامي خاطراتم را در آغوش كشيدم، بايد براي هميشه او را فراموش مي‏كردم، فرصت زيادي برايم باقي نمانده بود….&lt;BR&gt;در حاليكه به عقب دراز كشيده بودم از لاي دود به دورها خيره شدم..&lt;BR&gt;اصلا داستان را خيلي خلاصه برايتان مي‏گويم:&lt;BR&gt;خطوط ساده و نرم ذهنم كه دير هنگامي در فضا امتداد يافته بود در يك حادثه‏ي خيلي ساده محوِ سادگيِ چشمانِ آبي و زيبايي شد كه مثل نرگس بر انحناي آسمان ذهنم خم شده بود، انگار بعد از يك جستجوي طولاني انعكاس حقيقت خود را در آن آسمان مي‏ديدم…&lt;BR&gt;و حال شاخه‏اي از آن گل نرگس بر طاقچه‏ي عادت زندگيم روي رف خودنمايي مي‏كند، نمي‏دانم آن نرگس كه از جنس اين زميني نبود،‌در خاك بود و از آب و باد و باران تغذيه مي‏كرد!! هنوز هم قدرت فريبندگي چشمان غريبه‏اي را دارد؟!!&lt;BR&gt;من تا قيامتِ گيسوانِ شاه‏پري قصه‏ها، تا مرز قصه‏هاي “هفت كوتوله”، تا غروب سرزمين “قطعه گمشده” پيش رفته بودم.. ناگهان دودي برخاست و غولِ چراغِ جادو مرا از اين سرزمين بيرون كرد..&lt;BR&gt;و اينك بايستي در جستجوي نجواي برتري باشم، در جستجوي جايگاهي كه اينجا نباشد،‌در جستجوي راهي كه بيراهه نباشد…&lt;BR&gt;مرد پارسا در آن شب نازك راست مي‏گفت كه تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد؛&lt;BR&gt;و من پوسيده شدم همين ديروز،&lt;BR&gt;نمي‏دانم شايد پريروز،&lt;BR&gt;شايد هم صد سال پيش..&lt;BR&gt;قصه تمام شده بود، غروب بود و كلاغها پشت كاجستان سرود مي‏خواندند، اين قصه هم مثل همه قصه‏هايم بوي گنديده‏اي داشت، انگار فقط يك رؤيا بود..!&lt;BR&gt;بايد بخوابم، فردا كارهاي زيادي دارم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;دیر رسیدم &lt;A href=&quot;http://7q7.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ علیرضا &lt;/A&gt;رو از دست دادم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;علیرضا هم رفت...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;علیرضا نویسنده قبلی این بلاگ بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;فکر کنم این دفعه برای همیشه رفته باشه...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2007 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر بزرگ...</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>صبح زود بود. خلوت كوچه در ان هواي سرد و خشك چه مرگ اور مي نمود...&lt;BR&gt;هرچه پول داشتم بر داشتم و رفتم ميوه فروشي سر خيابان تا انار بخرم. پير مرد ميوه فروش زير لب ترانه اي كردي مي خواند و به سختي با دستان لرزانش جعبه هاي ميوه را جا به جا مي كرد . با ديدن من عينك ته استكاني اش را كه گويا سالها مي شد شيشه اش را پاك نكرده بود به چشم زد و با حيرت گفت: چي مي خواي؟&lt;BR&gt;_ انار&lt;BR&gt;پيرمرد : انار! اين وقت صب؟ پناه بر خدا ...اخه دختر اين وقت صب كي ميره...&lt;BR&gt;پير مرد پر حرفي بود و مدام زير لب غرولند مي كرد ! ولي گويا صدايش را نمي شنيدم و كلامش را نمي فهميدم... رنگ سرخ انارهائي كه پير مرد در كيسه مي ريخت بي تابم كرده بود...به انارها نگاه مي كردم و غوطه مي خوردم ...حال عجيبي بود...&lt;BR&gt;صداي چركين پير مرد مرا به خود اورد :&lt;BR&gt;هوي !!!!!! با توام دختر! پول انارا رو بده . عجب بدبختي اي گير كرديم صب اول صب...&lt;BR&gt;دست در جيبم كردم و هر چه پول داشتم روي دخلش گذاشتم و كيسه را بر داشتم و به سرعت بيرون امدم... صداي پير مرد را مي شنيدم كه فرياد مي كرد:&lt;BR&gt;وايسا ! كجا؟ بيا بقيه ي پولتو بگير...&lt;BR&gt;ولي ديگر هيچ نمي فهميدم...قدم هايم لحظه به لحظه تند تر مي شد... گويا گام هايم در اختيارم نبود... با تمام توان مي دويدم و صداي برخورد كفشهايم با سنگ فرش پياده رو سكوت قهوه اي كوچه را به لرزه در مي اورد ...&lt;BR&gt;نفسي نبود...ديگر به خانه رسيده بودم. همان خانه ي تاريك و موحش كه گويا سالهاست بر پيشاني مرگ بو سه زده ست...همه جا تاريك بود...به اتاقم رفتم . جعبه اي را كه روي ميز بود گشودم...اه...خداي من! خودش بود!همان كاسه ي شكسته ي مادر بزرك با گلهاي سرخ ريز و درشتي كه هنوز همان عطر را مي داد ...عطر دستانش را ...عطر نفسهايش را...&lt;BR&gt;دستانم مي لرزيد... كاسه را برداشتم . نگاهش مي كردم. به يادم امد روزي را كه تكه هاي شكسته ي كاسه ي قديمي را نزد &quot;اوس عزيز الله &quot; بردم !&lt;BR&gt;اوس عزيزالله پيرمردي بود دل افروخته كه كلام مولانا را خوب مي دانست و هميشه زير لب حافظ زمزمه مي كرد ...خدايش بيامرزد . به انتهاي معنا انسان بود...&lt;BR&gt;پير مرد _چيني بند زن _بود و بساطش را هميشه در كوچه پهن ميكرد. ان روز به ياد دارم كه از پشت تعليمي كهنه اش نگا هي به تكه هاي شكسته ي كاسه انداخت و گفت:از روز اولش هم بهتر ميشه...&lt;BR&gt;روحش شاد.......&lt;BR&gt;انارها را بر داشتم و شكستم و هر يكان دانه هاي درشت انار را با بغضي كه مي رفت غريبانه در سينه ي خنجر خورده ام شكستن بگيرد در كاسه مي ريختم ...&lt;BR&gt;انارها را دانه مي كردم و زير لب با اشكهائي كه به پهناي صورت مي باريد ترانه اي را كه مادر بزرگ بسيار دوست مي داشت را زمزمه مي كردم:&lt;BR&gt;تنها ماندم...تنها رفتي...چو بوي گل به كجا رفتي...&lt;BR&gt;ديگر كاسه پر شده بود! گلهاي سرخ حاشيه كاسه با تللوي خيره كننده ي دانه هاي ياقوت وار انار تصويري را تجلي مي كرد كه با من چه ها كه نكرد...اشكها بي دريغ بود و گريه ي من بي صدا...&lt;BR&gt;ديگر وقت رفتن بود.كاسه ي پر از انار را در كوله پشتي ام گذاشتم و به راه افتادم . كوچه هنوز در خواب بود و من ارام و اين بار بي صدا از كوچه گذشتم...با سكوتش مرثيه ها خواندم و در سكوتش گذشتم...&lt;BR&gt;در حال خود نبودم ...نمي دانم چه اندازه زمان سپري شد ... ساعت 10 بود كه به اتوبان رسيدم ! اتوباني بزرگ كه تا چشم كار مي كرد خط سپيد جاده تا به انتهاي خورشيد كشيده شده بود ...&lt;BR&gt;هوا سرد بود و اتوبان خلوت ...انتهاي جاده در مه غليظي فرو رفته بود ...گامهايم را تواني نبود . به سختي قدم بر مي داشتم ...كاسه را از كوله بارم بيرون اوردم و به دست گرفتم... تمام وجودم مي لرزيد ...&lt;BR&gt;نزديك تر مي شدم . كم كم در ميان مه گل دسته هاي سر به اسمان كشيده ي مسجد &quot;مير اعلم&quot; در ان سوي جاده نمايان مي شد...بي تاب بودم... سخت...&lt;BR&gt;اين جا محله ي قديمي مادربزرگ بود ...سه سال پيش تمام خانه هايش را ويران كردند و اتوبان ساختند.از ان محله ي قديمي كه در جاي جايش مردان و زنان زيادي در سادگي تمام _ انسان گونه _ روزگار سپري مي كردند تنها اين مسجد ويرانه باقي مانده بود...&lt;BR&gt;هنوز صداي چرخهاي گاري فرسوده ي &quot; مش رحيم &quot; در يادم است كه در ان پيتهاي نفت مي گذاشت و در كوچه هاي تنگ و تاريك محل فرياد مي كشيد : نفتيه! نفت...خدايش بيامرزد ...او هم پر كشيد...&lt;BR&gt;خانه ي مادر بزرگ سه كوچه با مسجد فاصله داشت. خانه اي قديمي با پنج اتاق تو در تو و حياطي كوچك و حوضي ابي رنگ در وسط...&lt;BR&gt;اه... يادش به خير مادر بزرگم...هنگامه ي اذان كه مي شد راديوي كهنه اش را روشن مي كرد و با تسبيح دانه چوبي اش تا رسيدن زمان نماز ذكر مي گفت ...وقتي خورشيد به غروب كمانه مي زد طنين ((الله و اكبر)) موذن مسجد تمام محل را مي لرزاند و ان هنگام بود كه مادر بزرگ تسبيح را مي بوسيد و در حالي كه لرزش اشك بر چشمانش مي خنديد به اتاق مي رفت و به نماز مي ايستاد ...هنوز صداي خش خش ارسي طويل و ابي رنگ اتاقش در گوشم است كه به چه سختي ان را مي گشو د و در استانش چون فرشته اي سپيد موي ظاهر مي شد ...&lt;BR&gt;*******************************************************************************************&lt;BR&gt;ديگر مسجد از مه بيرون امده بود...هم چنان ناتوان گام بر مي داشتم ...دل در سينه تاب تپيدن نداشت ...نا گاه سر جاي خود ميخ كوب شدم !&lt;BR&gt;اري... اري...اين جا ! اينجا زير پاهاي من خانه ي مادر بزرگ است...به ان سوي جاده نگريستم ! مسجد ان جا بود و اينجا خانه ي قديمي ما...&lt;BR&gt;كاسه در دستم ...چشمان را بستم ...اشكها چون چوي بر گونه هاي يخ زده ام جاري گشت ...به يكباره به 12 سال پيش بر گشتم ...به بيست و نهم دي ماه سال 1370...به ياد دارم ان زمان كلاس اول دبستان بودم ان روز برف بسياري باريده بود و همه ي مدارس تعطيل بود . من پيش مادر بزرگ بودم ...حياط پوشيده از برف بود و برف بازي مي كردم...مادر بزرگ گوشه ي حياط بر تخت چوبي خود نشسته بود برايم انار دان مي كرد ...نگاهش مي كردم ...از ان دور ان دو شيار موازي گو نه هايش كه زيبائي شرقي اش را صد چندان مي نمود نمايان بود...چشمان سياهش به زير بود و گه گاهي كه متوجه ي نگاه من مي شد سر بالا مي اورد و لبخند كم رنگي مي زد...من غرق تماشا يش بودم...اه...حرير سپيد گيسوانش كه بر دوشش ريخته بود حقيقت برف را رو سيه مي كرد...&lt;BR&gt;از جاي خود بر خواست تا كاسه ي انار را به دستم دهد .من شادمانه از براي خوردن انار به سمتش دويدم....اه... واي بر من...نا گاه كاسه ي انار از دستانش به زمين افتاد...مادر بزرگ دست بر سينه گذاشت...مادر بزرگ به زمين افتاد...كاسه شكست...هر يكان دانه هاي انار بر برف لغزيد ... مادر بزرگ در ميان اشكهايم خنديد و چشمانش را ارام بست...مادر بزرگدر دستان من بود كه پر كشيد..................&lt;BR&gt;چشم گشودم.كاسه ي انار در دستانم ...اتوبان خلوت...بادي سرد در گيسوانم زوزه مي كشد...چشمانم غرق اشك ...مادر بزرگ رفته بود...&lt;BR&gt;با مادر بزرگ خداحافظي كردم و لنگان لنگان به سمت مسجد را افتادم...&lt;BR&gt;سه سالي مي شود كه سا عت 11 صبح بيست و نهم دي ماه انار دان مي كنم و به اينجا مي ايم براي ديدارش و بعد به مسجد مي روم و ان انارها را خيرات مي كنم...مردمان با حيرت مشتي انار بر مي دارند و به حال من خراب از براي تاسف سر تكان مي دهند...&lt;BR&gt;شايد ديوانه اي چون من تا به كنون نديده اند....&lt;BR&gt;روحش شاد... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يا حق...&lt;BR&gt;سارا فروهيده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2007 21:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ...</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>تازه دو ، سه روزي مي شود كه از بستر مرگ بر خاسته ام . حتي اجل هم ميل آمدن نمي كند !&lt;BR&gt;&quot; روزگار غريبي است نازنين &quot;&lt;BR&gt;و من در پستوي خانه هيچ براي نهان كردن ندارم . تو رفته اي و تمام خاطره ها از دور به روي بي كسي هايم لبخند مي زنند و من همچنان مي گردم . در پس چيزي يا چيزكي كه بوي تو را دهد و فروغ بسته ي چشمانت را دمي فروزي بخشد و افسوس ...&lt;BR&gt;گاه آمدن و گشتن و بوييدن فصل هاست كه تمام شده است و من پاييز نشين فصول يكرنگ و بي روح بودن خويش گشته ام .&lt;BR&gt;به دستانم نگاه مي كنم ،اين خطوط باريك و بلند و زرد رنگ كه روزي خاك مي زدود از قاب پنجره هاي آشنايي و دانه مي افشاند مرغكان عاشق بي آشيان را و امروز آنچنان از پيچ و تاب اين تقدير پر گره به لرزه افتاده اند كه نقطه ي بودن خويش را بر پيشاني نبودن حك مي كنند و باز مي ماند اين وامانده دل بي قرار !&lt;BR&gt;ديگر دستان سردم را نگاه نمي كنم .&lt;BR&gt;بگذار عكس هامان در قاب خاطره آنقدر بمانند و خاك گيرند تا تو محو گردي و من خاكستر نشين و چشم انتظار ....&lt;BR&gt;بوي مشمئز كننده اين نفس هاي مكرر دلم را آشوب مي كند نمي دانم عروسك كهنه ي شيشه اي نفرين كدامين سوار سوي نگاهم را برد .&lt;BR&gt;&quot; روزگار غريبي است نازنين &quot;&lt;BR&gt;و در پستوي خانه ي دل ديگر حتي پشيزي براي نهان كردن يافت نخواهد شد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Feb 2007 14:36:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خران سیاست مدار....</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>به قول زنده ياد حميد مصدق : &quot; حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت &quot; واي اما چه تلخ است آن هنگام كه فرياد بر مي آري و حتي ديواري نيست تا انعكاسي باشد درد بي انتهايت را . اين روزها از نوشتن نيز گريزانم از تنها دلخوشي و بهانه ي بودن خويش ، كه ديگر مرا تواني نيست از اين همه بي عدالتي و نامردمي . چه گويم كه اين روز ها دون مايگان و بي صفتان عشق را نشانه رفته اند و انسانيت را .&lt;BR&gt;كودك كه بودم مادر آرام در گوشم مي خواند : لالا لالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره ، لالا لالا گل &quot; گندم &quot; چي اومد بر سر مردم ...&lt;BR&gt;من ميگويم در آن هنگامه كه تو را به جرم خدمت به خلق ، به جرم عاشق بودن و بي ريا در محراب حق فنا گشتن ، بازخواست كنند بايد گريست و مرد از اندوه اين سرزمين به خزان نشسته .&lt;BR&gt;&quot; چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است ؟ &quot; اگر گندم زارم ديگر به بار ننشسته است و جوانه هاي طلايي اش در باد بي تابانه نمي رقصند تا بي قرار كنند عابران خسته را ، خرده مگير ! بنگر بر دستهاي سپيدش كه چند صباحي است سرد گشته اند از ناباوري ظلمي كه برشان روا داشته اند .&lt;BR&gt;باران خسته است ، از هميشه هاي تنهاي خويش رنجور تر گشته است اين چند روز كه مدام درد عزيزان را نظاره كردن و ناتوان بودن و آه كشيدن موم مي كند سنگ خارا را . آنان كه عاشقشانم و معناي روان دوست داشتن را براي اين غريب واژه واژه ادا كرده اند ، اين روزها در پي درد هاي خود هراسانند و بي تاب و دست هاشان در پي گشودن دري از براي رها گشتن و اميد پرواز يافتن .&lt;BR&gt;دعا كنيد مهربانان بي گناهم را .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;همين ...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Feb 2007 10:30:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک.......</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>يكي بو يكي نبود.يه خدا بود و يه درياي كبود كه همه بهش مي گفتن اسمون .يه زمين بود و يه شهر با يه جاده كه مسافري نداشت!توي اين شهر غريب زير سايه ي دو تا بيد بلند كه هنوز مجنون مجنون نبودن دختركي بود كه هميشه دنبال گمشده اي مي گشت . اما اون گمشده رو نديده بود ! فقط از شدت غصه يه چيزي مثل بلور لابه لاي اشكاش مي شكست و به روي گونه هاش مي ريخت... گونه هاش از غم اون كه نمي دونست كيه خيس بارون مي شد...چند تا پائيز هم گذشت و دخترك قصه ي ما مات و مبهوت و اسير نگاهش به جاده بود و دلش مي خواست يه روزي از پرستو ها خبر برسه كه....اما دخترك هيچ نشوني نداشت!نمي دونست اون كه قراره از راه برسه چشماش چند تا گل ميخك رو جادو مي كنه ؟نگاهش به قلب چند تا شاپرك تير مي زنه؟ شبنم رو از چشاي چند تا غريبه پاك مي كنه؟ ايا الان اون مياد؟دخترك ديگه ديونه شده بود ! ديگه طاقتش مثل عمر گلا رفته بود از كف و پر پر شده بود ...يه شب نيلوفري و شفاف تو يه پائيز قشنگ ! وقتي ادما تو خواب و روياشون بودن دخترك دستاش رو برد به اسمون و با همون لحني كه برگ هاي زرد با درخت حرف مي زنن با خدا غرق تمنا شد و راز ...&lt;BR&gt;دخترك فهميده بود كه يه كسي كه مثل هيچ كس نباشه يه روزي مثل يه روياي عجيب مياد و رو غصه هاش خط مي كشه و مشقاي صبر شو امضا مي كنه و زبون فرشته هاي عاشق رو ياش مي ده. اما اون چه شكليه؟دخترك هميشه با گفتن اين سئوال خواب رو از چشماي غمزدش مي روند... ادماي سرزمين دخترك همشون بنفش و قهوه اي بودن ! شايدم يه دسته از اونا خاكستري بودن . مثل غم وقتي كه روي برفاي زمستون مي شينه!&lt;BR&gt;اما دخترك خودش چه رنگي بود؟هيچ كس جواب اون معما رو بلد نبود...دخترك با بچه هاي توي كوچه بازي نمي كرد ! هيچ كدوم از اون آدما رو دوست نداشت! آدم عجيبي بود ! اون عاشق بود ! عاشق چشماي خيس و ابري كه مي خوان با يه اشاره برسن به اسمون اما دوره راهشون!....دخترك به پنجره و به جاده سپرده بود كه اگر يه روزي يه چيزي مثل وحي مثل الهام از مسير انتظارشون گذشت نذارن بازم بره . بگن يه كسي پشت چند تا در بسته زير اين سقف كبود عمريه منتظر ورود يه مسافره...&lt;BR&gt;روزها مثل هم مي گذشت .دخترك چاره اي جز دعا كردن نداشت .شبا اون بود و نياز و اسمون...اما دنيا واسه اون هميشه اين جوري نموند! يه روزي كه مثل هيچ روزي نبود ! يه پرنده كه مثل هيچ پرنده اي نبود ! با دو تا چشم نجيب كه دل تمام ادمارو مبتلا مي كرد و با يه لبخند قشنگ صورتي مثل گلبرگاي شمعدوني _با يه نگاه كه پر از عشق به يه چلچله بود اومد و شيشه ي نازك احساس دخترك رو لرزوند و عوضش تمام قصه هاشو ازش گرفت....دخترك ديگه تنها نبود. اون حلا يه چيزي داشت كه مثل اسباب بازيهاي بچه هاي ولگرد كوچه خريدني نبود ! چون (خدا )اونو براي دخترك اورده بود...&lt;BR&gt;اسم اون پرنده ي بي همتا همون كه دخترك محو چشماش شد و با ديدن پرواز رويائيش ديونه شده بود ! اسم بي نظيري بود ! اسم_ زيبا _چقدر به چهره ي اون پرنده ميومد ...دخترك پرنده رو _زيباي كوچك من _صدا مي كرد . پرنده ي زيبا با پرواز طلائي رنگش دخترك رو برد به يه جائي كه نمي دونم كجا بود! شايد از كهكشانهاي اسمون دورتر...شايدم تا همسايگي ستاره ها ...روزا زيباي كوچك براي دخترك از پرواز مي گفت از اسمون و ابراش از بارون و غصه هاي قطره هاش..و دخترك فقط به صداي زيبا گوش ميداد . زندگيش بود و همين يه دل خوشي ... كسي كه از اسمون از اون بالا ها اومده بود تا نذاره دخترك بيشتر از اين بين اون آدماي خشك و قهوه اي بي پناهي بكشه !&lt;BR&gt;اما دخترك يه غصه داشت ! يه غم خيلي بزرگ به رنگ گلاي بنفش ...به رنگ پرواز يه قو از روي يه درياچه ي سرد ...ميدوني قصه ي دخترك چي بود؟ با خودش مي گفت اگه يه روز يا تو يه شب تلخ زيباي كوچك او سوار بالاي سرنوشت بشه و اگه تقدير اونو به جائي ببره كه رنگ طلائي پروازش كمرنگ بشه ! و اگه اون قبول كنه و بخواد با سرنوشت بره ! و يادش بره كه يه كسي _پشت انتظاري سرد_داره از دوري اون اين جوري پر پر مي زنه ! اگه من مثل جزيره ي دور دريا ها توي خاطرات اون براي هميشه ناپديد بشم ! اون وقت من ديگه چي كار كنم؟ ديگه غصه هامو به كي بگم؟...دخترك يه مدت شب و روزش گريه بود ! گاهي لابهلاي گريه هاش يه كم هم دعا مي كرد ...اين روزا تا يكي يه حرفي بهش ميزد كه تحملش براش زياد هم سخت نبود روبه روي چشماي زيباي كوچك مي نشست و بهش مي گفت:&lt;BR&gt;&quot;ببين اينا دارن به شيشه ي ارزوم سنگ مي زنن! با حرفاشون دارن بال دلمو ميشكونن ! &quot;&lt;BR&gt;اون موقع پرنده ي زيبا با يه شيوه ي عجيب نرم و ساده دخترك رو اروم مي كرد. اخه ميدوني؟! دخترك حق داشت . اگه زيباي كوچكش مي رفت دوباره اون مي موند و عالمي از آدماي بد ...آدمائي كه گلاي باغچه رو دوست ندارن ...آدمائي كه وقتي پائيز بشه رو برگاي زرد پا مي زارن...ادمائي كه دلشون براي صداي شر شر بارون روي ناودون تنگ نمي شه رعد و برق كه ميزنه پنهون ميشن تو خونه هاشون ...ابا خودش گفت: يعني من بايد با اينا زندگي كنم؟ اين فكرا داشت ديونش مي كرد باز با خودش گفت: فردا كه سپيده در اومد ميرم و به زيبا همه چيز رو ميگم !چشماي نمناكش و بست و صبح خيلي زودتر از در اومدن سپيده بيدار شد و رفت به اشيونه ي زيبا ...&lt;BR&gt;اون جا كه رسيد زيبا رو صدا كرد! جوابي نبود! 1 بار 2 بار ...جوابي نبود ! دلش لرزيد اشكاش لغزيد ...وارد لونه شد همه جا رو گشت! اما اون نبود فقط يه پر طلائي از بالش كنده شده بود و به زمين افتاده بود...&lt;BR&gt;پر رو برداشت. بوش كرد ...بغش شكست... براي اخرين بار با زيباي كوچكش نجوا كرد ...صدايش كرد: تو كجائي؟ بي تو تحملم تموم ميشه ...بگو كجا صبوري مي فروشن ؟ زيباي من كجائي؟ تو رو به خاطر هر چي گل نيلوفر تنها كه تو مرداب خوابيدن برگرد...برگرد...&lt;BR&gt;گريه كرد قطره قطره اشك ريخت...كابوس به اون وحشتناكي تعبير شده بود! زيباي كوچكش ديگه رفته بود ...ديگه رفته بود...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا فروهيده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Feb 2007 05:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاحشه...!!!</title>
<link>http://sezef.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>اتاقي تاريك. بستري سرد. ستاره ها در مرگ...و دخترك در سطح سيماني اين حصار محصور...در جاي جاي ان ماتمكده ي عريان صحنه ي دل ازار ان خانه هاي نمورو ان چهرهاي پريده رنگ از فقر و گرسنگي در برابر چشمانش تصوير مي شد. به دستانش نگاه كرد . خالي بود! خالي خالي... حتي تكه ناني نداشت كه با شرمساري تمام به دور از چشمان معصوم ان كودكان گرسنه در خورجين خاليشان بگذارد و براي فرار از نگاه پر تمنايشان تمام كوچه هاي شهر را مرثيه بخواند و اشك بريزد...&lt;BR&gt;ادراك ان همه مصيبت بر شب و روزش جاري بود او هم چنان بر در و ديوار سيه چرده ي سكوت زنجير ..دستانش مي لرزيد و نفسهايش به شمارش افتاده بود. هواي اتاقش سنگين ...پنجره را گشود تا شايد خنكاي نسيمي بر رويش وزيدن بگيرد. دريغا...هواي بيرون سنگين تر...سرفهاي خونينش شدت ميگرفت..كجا بود جرعه اي اب؟&lt;BR&gt;نا گاه از قعر ان كوچه هاي بي سمت و سو صداي زنگي رسيدش به گوش. طنين دل اشوبي داشت ان جرس..سرش را بالا اورد . مردي را ديد كه تن پوش سياه كلاه داري را بر تن داشت و زنگوله اي نقره فام بر دست... مرد با صدائي لرزان نجوا ميكرد:&quot;هنوز مي توان در پي عقل نرفت و به برگي از شاخه ي بيد مجنون وار ايتي را ديد...هنوز ميشود مانند ارتعاش روي سطح واقعيت دويد&quot;...&lt;BR&gt;انكاس صداي محزونش اشكهاي سوزاني را بر چشمان دخترك به حلقه در اورد...گنگ و سرگردان به سمت كوچه رميد !د را به هم خورد ...شيشه ها غريد...به كوچه رسيد ! مرد هم چنان مرثيه مي خواند :&quot;هنوز مي توان دچار بود به واقعيت رسيد..&quot;&lt;BR&gt;ناله وار صدايش كرد:اي مرد !صبر كن...&lt;BR&gt;پاسخي نبود. مرد پيوسته گام بر مي داشت!&lt;BR&gt;ديگر بار خواندش: اي سيه پوش غريب! صبر...&lt;BR&gt;گويا نامش را به درست فرياد كرده بود ! مرد ايستاد!چهره اش زير كلاه مدفون بود ...با صدائي كم سو گفت: از من چه مي خواهي ؟&lt;BR&gt;اشكهاي دخترك بي امان جاري...زير لب گفت: سكوتم را بشكن!!!!&lt;BR&gt;شانه هاي مرد از هق هقي تلخ لرزيد ... زنگوله را بر زمين گذاشت و بي هيچ كلام به راه افتاد. هم چنان شانه هايش از هق هقي پر وسعت مي لرزيد...&lt;BR&gt;و دخترك...ايستاده بود بر جاي ! نه توان كلامش بود نه فريادي نه گامي....اشك در چشمانش ... ايستاده بود و دور شدنش را تماشا مي كرد.مرد در پيچ و خم كوچه هاي مه گرفته گم مي شد...مرد غريب ديگر رفته بود...&lt;BR&gt;به سمت زنگوله رفت . انرا برداشت...بغضش نم نم مي شكست و سكوتش نيز كم كم ...&lt;BR&gt;زنگ را به صدا در اورد. با خود زمزمه كرد :شايد هنوز مي توان در ابهام طلائي رنگ گندم غوطه خرد و قرص ناني از ابهامش چيد و خورجينهاي خالي يتيمان را از عطر نان لبريز كرد ! (صداي لحظه به لحظه بلندتر مي شد ) شايد هنوز مي توان در ابعاد يك سيب سرخ گم شد و به عطش خونين خورشيد رسيد ...&lt;BR&gt;(نگ را محكمتر به صدا در اورد. صدايش به فرياد نزديك مي شد ...):&lt;BR&gt;اري هنوز مي توان در پي باد عبور كرد و از پيشگاه چشمان بي نجيب خدايان مرگ گذشت بر قامت نامهاي اساطيري و جاودان پيوند خورد...&lt;BR&gt;صداي پي در پي زنگها همراه با فريادش اوج مي گرفت... مردم دسته به دسته به كوچه مي امدند!&lt;BR&gt;مردي سال خورده كه ردائي مضحك بر تن داشت عربده كشيد:ساكت شو هرزه ي بي سر و پا!! تو ديگر از كدامين قبرستان امده اي؟&lt;BR&gt;دخترك:من از گورستاني مي ايم كه هيچ يك از قبرهايش سنگي نداشت ! و خاك تك تك ان گورهاي بي نشان را سرمه ي چشمانم كرده ام ! اي همه چشمهايتان پر مرگ! بنگريد كه چه پر فروغ است ديدگانم... من از طلوع گاه فقر امده ام از خانه هاي تاريك و غبار گرفته ي گرسنگان...من از مجاورت قلبهائي امده ام كه با هر طپش صد ها بار مردند من سوداي طپشهاي سبزشان را به يغما برده ام تا به هر لحظه هزاران يارشما ديو صفتان كريح را بميرانم...&lt;BR&gt;زني فاحشه: خفه شو ولگرد عوضي؟!&lt;BR&gt;دخترك:نفرين بر شما جماعت فاحشه پرست فاحشه پرور !!! لعنت خدا بر شما معروفه هاي پست هر جائي...لعنت...&lt;BR&gt;مردم بر سر و روي دخترك سنگ مي زدند و يك صدا فرياد مي كردند : ساكت شو !! ساكت شو!!&lt;BR&gt;تن دخترك زخمي ميشد و جوي خون از پاهايش مي چكيد... كلام موزون مرد غريب را به خاطر مي اورد و با اخرين نفسهايش با شدت تمام زنگ را به صدا در اورد فرياد كرد:&lt;BR&gt;نفرين بر شما غارتگران فكر انساني! نفرين...&lt;BR&gt;مردم هم چنان بر وي سنگ مي زدند ... توان از پاهايش ميشد ...خون ازاو مي رفت...ديگر رمقي برايش نمانده بود ...خسته و خونين بر زمين افتاد با صدائي كم رنگ بريده بريده گفت: نفرين بر همه ي شما دوپايان چهار پا صفت !! نفرين...&lt;BR&gt;صدايش بيرنگ و بيرنگ تر ميشد و ديگر لحظه اي امد كه ديگر از او صدائي شنيده نشد!!!!...&lt;BR&gt;ااه... بر لبانش لبخندي محو اذين بسته بود .شايد ان لبخند محو از براي شكست سكوتش بود و يا شايد...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نویسنده:&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;سارا فروهيده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Feb 2007 09:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sezef&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>sezef</dc:creator>
<guid>http://sezef.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
