درد چيست؟
در برابرم نشسته بود و هيزم بر اتش مي ريخت كه اين سئوال را پرسيدم
پيرمردي بود قامت شكسته كه خشم هاي تقدير چروكهاي عميقي را بر رخسار بي رنگش تصوير كرده بود...
بر پيكرش ادراك سه رنگ فرياد مي كرد...سپيد سياه سرخ...
ردايش سياه و پاره
ريش بلند و زلف مجعدش سپيد سپيد
و سرخ... واي بر من...
زخمهاي خونين پيكرش سوزان و تب الود
در نگاهش اندوه سردي نهفته بود كه گويا عطش شعله هاي اتش را در خنكاي مبهمي فرو مي برد...
ديگر بار گفتمش :درد چيست؟
چشمانش را از باريكه هاي گداخته ي چوب كه بي قرار و غريب در دل اتش مي سوخت بر چيد بر من خيره گشت...لرزشي محو بر دستانم خنديد...
پير مرد: درد سراتاسر ان شبي بود جهنم گونه كه طفلان گرسنه ي كوفه بر استان بستر خونينش كاسه هايي ترك برداشته از شير به دست داشتند و اشكهاي كودكانه يشان ارام و بي صدا از حريم چشمانشان مي گذشت....درد ان محراب رنگيني بود كه سرخي سنگ فرشش فرياد گر عبور شد... عبوري سبز و عطراگين در زورقي از بوي بهشت از تمام دسيسه هاي شوم ان كوفيان هزار چهره ي پست...
پير مرد اه سردي سر داد و از جا بر خواست
نگاهش به انتهاي جاده گره خورد و با صدايي گرد گرفته از غبار اشك زير لب گفت:
درد تعبير غريبانه ي از ارام بسته شدن چشمانش بود ان هنگام كه لبخندي كم رنگ بر لبان تب دارش نقش بست و زير لب نجوا كرد:
"به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم...
صداي هق هق گريه ايش به زجه تبديل مي شد و با پاهاهايي كه از انان خون مي چكيد نا توان گام بر ميداشت
و من بودم و اشك هايم ...بغضي سنگين بر چهار چوب سينه ام مشت مي كوبيد و در درونم بي صدا مي شكست...
گفتمش: اين زخمها چيست ؟ اخر مگر از كجا امده اي كه اين گونه ...
در ميان كلامم صداي حزن انگيزش را شنيدم كه مي گفت: اين زخمها يادگار دستان بيابان است...براي ديدارش اين گام هاي بي رجان با طپشهاي سوزان ريگهاي گداخته بيابان چه رفاقت ها كرده ست...
اه...راه كوفه از كدام سو ست؟...يقين دارم كه دگر راهي نمانده...
_بازگرد! اين ره را نهايتي نيست...
فقط صداي نمناكش را مي شنيدم كه لحظه به لحظه كم رنگ تر مي شد و نجوا مي كرد:
واي بر من... ((علي)) ضربت خورد... مولايم تنهاست...راه كوفه از كدام سوست؟...
در برابرم نشسته بود و هيزم بر اتش مي ريخت كه اين سئوال را پرسيدم
پيرمردي بود قامت شكسته كه خشم هاي تقدير چروكهاي عميقي را بر رخسار بي رنگش تصوير كرده بود...
بر پيكرش ادراك سه رنگ فرياد مي كرد...سپيد سياه سرخ...
ردايش سياه و پاره
ريش بلند و زلف مجعدش سپيد سپيد
و سرخ... واي بر من...
زخمهاي خونين پيكرش سوزان و تب الود
در نگاهش اندوه سردي نهفته بود كه گويا عطش شعله هاي اتش را در خنكاي مبهمي فرو مي برد...
ديگر بار گفتمش :درد چيست؟
چشمانش را از باريكه هاي گداخته ي چوب كه بي قرار و غريب در دل اتش مي سوخت بر چيد بر من خيره گشت...لرزشي محو بر دستانم خنديد...
پير مرد: درد سراتاسر ان شبي بود جهنم گونه كه طفلان گرسنه ي كوفه بر استان بستر خونينش كاسه هايي ترك برداشته از شير به دست داشتند و اشكهاي كودكانه يشان ارام و بي صدا از حريم چشمانشان مي گذشت....درد ان محراب رنگيني بود كه سرخي سنگ فرشش فرياد گر عبور شد... عبوري سبز و عطراگين در زورقي از بوي بهشت از تمام دسيسه هاي شوم ان كوفيان هزار چهره ي پست...
پير مرد اه سردي سر داد و از جا بر خواست
نگاهش به انتهاي جاده گره خورد و با صدايي گرد گرفته از غبار اشك زير لب گفت:
درد تعبير غريبانه ي از ارام بسته شدن چشمانش بود ان هنگام كه لبخندي كم رنگ بر لبان تب دارش نقش بست و زير لب نجوا كرد:
"به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم...
صداي هق هق گريه ايش به زجه تبديل مي شد و با پاهاهايي كه از انان خون مي چكيد نا توان گام بر ميداشت
و من بودم و اشك هايم ...بغضي سنگين بر چهار چوب سينه ام مشت مي كوبيد و در درونم بي صدا مي شكست...
گفتمش: اين زخمها چيست ؟ اخر مگر از كجا امده اي كه اين گونه ...
در ميان كلامم صداي حزن انگيزش را شنيدم كه مي گفت: اين زخمها يادگار دستان بيابان است...براي ديدارش اين گام هاي بي رجان با طپشهاي سوزان ريگهاي گداخته بيابان چه رفاقت ها كرده ست...
اه...راه كوفه از كدام سو ست؟...يقين دارم كه دگر راهي نمانده...
_بازگرد! اين ره را نهايتي نيست...
فقط صداي نمناكش را مي شنيدم كه لحظه به لحظه كم رنگ تر مي شد و نجوا مي كرد:
واي بر من... ((علي)) ضربت خورد... مولايم تنهاست...راه كوفه از كدام سوست؟...
يا مولا...
سارا فروهيده
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:6  توسط هنوز نشناختم...
|
