اه...من از چه بگويم...
از اسارت؟
از پنجره ي يخ بسته ي قهوه اي رنگي كه اميد باز شدنش را تنها در خواب دمان اشفته ي سپيده گاهان مي بينم...
يا از چشمان حلقه بسته بر حريم اشك كه سكوتشان به هر لحظه فريادي مي شود جاري بر جانم كه مي لرزاند و مي سرايد :
اگر خورشيد مرده است چرا مهتاب را به كيفرش قرامت مي كنيد....

نگارينا !
"ازمونت سخت بايد! سخت! بسي سخت تر از ان كه ياراي گفتنش باشدم... و مرا دانستن از اغاز مي بايست تا به هيچ هنگامه زبان به گلايه نمي گشادم"...
من هنوز در روياي خود باغ انجيري را ميبينم كه همگان از ان ميوه هائي يكسان خواهند خورد و هيچ درختي بيهوده نيست...
هنوز در روياي من هر انسان حقيقتي است عظيم ...بس عظيم تر از ان كه ستيزهاي شوم پائيز شكوه كبريائي اش را به سخره زدن تواند ...
در دنياي بي مثال من هرگز نباشد اين چنين كه پيكر خسته گان جهان گذر گاه ارابه ي تقدير باشد و ترانه ي انسانيت در مسلخ حيوانيتي چركين به دست تاريخ سپرده شود...
كه تاريخ خود يادي ست بي ياد...
در انديشه ي زخمي من _انار_ عطش خونين خورشيد است بر كالبد گرد گرفته ي باور و سيب سرخي دلفريب ش را از اين عطش وام دار است...
اه... اي كاش اناري داشتم ...سرخ و لوند نزديك به منظر ياقوت...
اه اگر اناري داشتم...
كيست با من بگويد به كدامين هنگامه طليعه ي اين روياي پاك بر بطن حقيقت نطفه خواهد بست...
در اين رويا كوچه بيدار است و نفسهاي من پر توان...
دستانم لبريز از شكوفه هاي انگور ...و مسير خواب اذهان سرشار از هلهله ي هوشياري ...
در روياي رنگين من هيچ درختي بيهوده نيست...
كيست با من بگويد....
