تبليغاتX
و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

خلاصه من خلاصه ایست از تمام زجرهای عالم

شادم از بودن لحظه هایم با تو.

قدم زنان حرفهای کوچکٍ بزرگ می زنیم.

من می لرزم.

می بینم که می روی.

دنبال آینده

تصمیم

تنهایی

تحصیل

پیشرفت

زندگی.

می روی

بی من.

من می مانم

بی تو.

بی هستی.

چه اندوه دارم.

سرم درد فکرهای سنگین دارد.

بی توان.

بی تو.

خاطره ی دردآلود تکرار حرفهای منع شده.

ماندن.

طعم تلخ حرفها و پیشگویی های شدنی.

قصه ی همیشگی که

هراسها همیشه به سراغت می آیند و می مانند و

واقعیتی زهرآگین می شوند.

باید ذره ذره شوم؟

باید نرم نرمک شوم؟

باید کم رنگ شوم؟

باید بمیرم؟

بمان علیرضا...بمان...

حداقل من از دل تو خبر دارم که چه می کشد.

میدانم که هر روز و پشت هر تلفن خنده های کزایی تحویل میدهی.

میدانم که سالهاست مرده ای.

میدانم که ابلهی میگوید تظاهر میکنی.

میدانم که وجدت شکستن هیچ دلی را نمیخواهد.

میدانم که میشکنی تا نشکنند...تا کی؟

میدانم که درد داری.

میدانم که میخواهی سفر کنی و از دست همه ما پر بکشی.

میدانم که میخواهی بی همسفر باشی.

اما...

من یک چیز دیگر را بیشتر نمیدانم.

میدانم که بی تو توان زندگی کردنم نیست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 20:42  توسط هنوز نشناختم...  |