تبليغاتX
و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

خلاصه من خلاصه ایست از تمام زجرهای عالم

گوشه‏اي دنج و پاك و دودهايي پي‏درپي، عطرِ شاخه‎‏‏ گل به تدريج در فضاي اتاقم كم مي‏شد، همه مكنوناتِ قلبي من در اين اتاق خلاصه مي‏شد، چند
كتاب كهنه، يك ساز قديمي، تصويري از يك قديس هندي و يادگاري از ديروزها…
نگاهم بر رف بود، شايد همه اين اتفاقها يك خواب بود، حتي تصويري از يك شاخه گل كه روي رف خودنمايي مي‏كرد، شيشه‏ي خالي را به سمت شاخه گل پرتاب كردم، چه تلخ بود كه تنها خراشي بر ديوار ايجاد شد…
به همه مي‏خنديدم، به من به تو .. فضاي اتاقم پر بود از طنين حيرت.. در حاليكه مي‏خنديدم اشك از چشمانم سرازير بود، تمامي خاطراتم را در آغوش كشيدم، بايد براي هميشه او را فراموش مي‏كردم، فرصت زيادي برايم باقي نمانده بود….
در حاليكه به عقب دراز كشيده بودم از لاي دود به دورها خيره شدم..
اصلا داستان را خيلي خلاصه برايتان مي‏گويم:
خطوط ساده و نرم ذهنم كه دير هنگامي در فضا امتداد يافته بود در يك حادثه‏ي خيلي ساده محوِ سادگيِ چشمانِ آبي و زيبايي شد كه مثل نرگس بر انحناي آسمان ذهنم خم شده بود، انگار بعد از يك جستجوي طولاني انعكاس حقيقت خود را در آن آسمان مي‏ديدم…
و حال شاخه‏اي از آن گل نرگس بر طاقچه‏ي عادت زندگيم روي رف خودنمايي مي‏كند، نمي‏دانم آن نرگس كه از جنس اين زميني نبود،‌در خاك بود و از آب و باد و باران تغذيه مي‏كرد!! هنوز هم قدرت فريبندگي چشمان غريبه‏اي را دارد؟!!
من تا قيامتِ گيسوانِ شاه‏پري قصه‏ها، تا مرز قصه‏هاي “هفت كوتوله”، تا غروب سرزمين “قطعه گمشده” پيش رفته بودم.. ناگهان دودي برخاست و غولِ چراغِ جادو مرا از اين سرزمين بيرون كرد..
و اينك بايستي در جستجوي نجواي برتري باشم، در جستجوي جايگاهي كه اينجا نباشد،‌در جستجوي راهي كه بيراهه نباشد…
مرد پارسا در آن شب نازك راست مي‏گفت كه تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد؛
و من پوسيده شدم همين ديروز،
نمي‏دانم شايد پريروز،
شايد هم صد سال پيش..
قصه تمام شده بود، غروب بود و كلاغها پشت كاجستان سرود مي‏خواندند، اين قصه هم مثل همه قصه‏هايم بوي گنديده‏اي داشت، انگار فقط يك رؤيا بود..!
بايد بخوابم، فردا كارهاي زيادي دارم.

دیر رسیدم وبلاگ علیرضا رو از دست دادم....

علیرضا هم رفت...!

علیرضا نویسنده قبلی این بلاگ بود...

فکر کنم این دفعه برای همیشه رفته باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:0  توسط هنوز نشناختم...  |