گوشهاي دنج و پاك و دودهايي پيدرپي، عطرِ شاخه گل به تدريج در فضاي اتاقم كم ميشد، همه مكنوناتِ قلبي من در اين اتاق خلاصه ميشد، چند
كتاب كهنه، يك ساز قديمي، تصويري از يك قديس هندي و يادگاري از ديروزها…
نگاهم بر رف بود، شايد همه اين اتفاقها يك خواب بود، حتي تصويري از يك شاخه گل كه روي رف خودنمايي ميكرد، شيشهي خالي را به سمت شاخه گل پرتاب كردم، چه تلخ بود كه تنها خراشي بر ديوار ايجاد شد…
به همه ميخنديدم، به من به تو .. فضاي اتاقم پر بود از طنين حيرت.. در حاليكه ميخنديدم اشك از چشمانم سرازير بود، تمامي خاطراتم را در آغوش كشيدم، بايد براي هميشه او را فراموش ميكردم، فرصت زيادي برايم باقي نمانده بود….
در حاليكه به عقب دراز كشيده بودم از لاي دود به دورها خيره شدم..
اصلا داستان را خيلي خلاصه برايتان ميگويم:
خطوط ساده و نرم ذهنم كه دير هنگامي در فضا امتداد يافته بود در يك حادثهي خيلي ساده محوِ سادگيِ چشمانِ آبي و زيبايي شد كه مثل نرگس بر انحناي آسمان ذهنم خم شده بود، انگار بعد از يك جستجوي طولاني انعكاس حقيقت خود را در آن آسمان ميديدم…
و حال شاخهاي از آن گل نرگس بر طاقچهي عادت زندگيم روي رف خودنمايي ميكند، نميدانم آن نرگس كه از جنس اين زميني نبود،در خاك بود و از آب و باد و باران تغذيه ميكرد!! هنوز هم قدرت فريبندگي چشمان غريبهاي را دارد؟!!
من تا قيامتِ گيسوانِ شاهپري قصهها، تا مرز قصههاي “هفت كوتوله”، تا غروب سرزمين “قطعه گمشده” پيش رفته بودم.. ناگهان دودي برخاست و غولِ چراغِ جادو مرا از اين سرزمين بيرون كرد..
و اينك بايستي در جستجوي نجواي برتري باشم، در جستجوي جايگاهي كه اينجا نباشد،در جستجوي راهي كه بيراهه نباشد…
مرد پارسا در آن شب نازك راست ميگفت كه تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد؛
و من پوسيده شدم همين ديروز،
نميدانم شايد پريروز،
شايد هم صد سال پيش..
قصه تمام شده بود، غروب بود و كلاغها پشت كاجستان سرود ميخواندند، اين قصه هم مثل همه قصههايم بوي گنديدهاي داشت، انگار فقط يك رؤيا بود..!
بايد بخوابم، فردا كارهاي زيادي دارم.
كتاب كهنه، يك ساز قديمي، تصويري از يك قديس هندي و يادگاري از ديروزها…
نگاهم بر رف بود، شايد همه اين اتفاقها يك خواب بود، حتي تصويري از يك شاخه گل كه روي رف خودنمايي ميكرد، شيشهي خالي را به سمت شاخه گل پرتاب كردم، چه تلخ بود كه تنها خراشي بر ديوار ايجاد شد…
به همه ميخنديدم، به من به تو .. فضاي اتاقم پر بود از طنين حيرت.. در حاليكه ميخنديدم اشك از چشمانم سرازير بود، تمامي خاطراتم را در آغوش كشيدم، بايد براي هميشه او را فراموش ميكردم، فرصت زيادي برايم باقي نمانده بود….
در حاليكه به عقب دراز كشيده بودم از لاي دود به دورها خيره شدم..
اصلا داستان را خيلي خلاصه برايتان ميگويم:
خطوط ساده و نرم ذهنم كه دير هنگامي در فضا امتداد يافته بود در يك حادثهي خيلي ساده محوِ سادگيِ چشمانِ آبي و زيبايي شد كه مثل نرگس بر انحناي آسمان ذهنم خم شده بود، انگار بعد از يك جستجوي طولاني انعكاس حقيقت خود را در آن آسمان ميديدم…
و حال شاخهاي از آن گل نرگس بر طاقچهي عادت زندگيم روي رف خودنمايي ميكند، نميدانم آن نرگس كه از جنس اين زميني نبود،در خاك بود و از آب و باد و باران تغذيه ميكرد!! هنوز هم قدرت فريبندگي چشمان غريبهاي را دارد؟!!
من تا قيامتِ گيسوانِ شاهپري قصهها، تا مرز قصههاي “هفت كوتوله”، تا غروب سرزمين “قطعه گمشده” پيش رفته بودم.. ناگهان دودي برخاست و غولِ چراغِ جادو مرا از اين سرزمين بيرون كرد..
و اينك بايستي در جستجوي نجواي برتري باشم، در جستجوي جايگاهي كه اينجا نباشد،در جستجوي راهي كه بيراهه نباشد…
مرد پارسا در آن شب نازك راست ميگفت كه تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد؛
و من پوسيده شدم همين ديروز،
نميدانم شايد پريروز،
شايد هم صد سال پيش..
قصه تمام شده بود، غروب بود و كلاغها پشت كاجستان سرود ميخواندند، اين قصه هم مثل همه قصههايم بوي گنديدهاي داشت، انگار فقط يك رؤيا بود..!
بايد بخوابم، فردا كارهاي زيادي دارم.
دیر رسیدم وبلاگ علیرضا رو از دست دادم....
علیرضا هم رفت...!
علیرضا نویسنده قبلی این بلاگ بود...
فکر کنم این دفعه برای همیشه رفته باشه...![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:0  توسط هنوز نشناختم...
|
