صبح زود بود. خلوت كوچه در ان هواي سرد و خشك چه مرگ اور مي نمود...
هرچه پول داشتم بر داشتم و رفتم ميوه فروشي سر خيابان تا انار بخرم. پير مرد ميوه فروش زير لب ترانه اي كردي مي خواند و به سختي با دستان لرزانش جعبه هاي ميوه را جا به جا مي كرد . با ديدن من عينك ته استكاني اش را كه گويا سالها مي شد شيشه اش را پاك نكرده بود به چشم زد و با حيرت گفت: چي مي خواي؟
_ انار
پيرمرد : انار! اين وقت صب؟ پناه بر خدا ...اخه دختر اين وقت صب كي ميره...
پير مرد پر حرفي بود و مدام زير لب غرولند مي كرد ! ولي گويا صدايش را نمي شنيدم و كلامش را نمي فهميدم... رنگ سرخ انارهائي كه پير مرد در كيسه مي ريخت بي تابم كرده بود...به انارها نگاه مي كردم و غوطه مي خوردم ...حال عجيبي بود...
صداي چركين پير مرد مرا به خود اورد :
هوي !!!!!! با توام دختر! پول انارا رو بده . عجب بدبختي اي گير كرديم صب اول صب...
دست در جيبم كردم و هر چه پول داشتم روي دخلش گذاشتم و كيسه را بر داشتم و به سرعت بيرون امدم... صداي پير مرد را مي شنيدم كه فرياد مي كرد:
وايسا ! كجا؟ بيا بقيه ي پولتو بگير...
ولي ديگر هيچ نمي فهميدم...قدم هايم لحظه به لحظه تند تر مي شد... گويا گام هايم در اختيارم نبود... با تمام توان مي دويدم و صداي برخورد كفشهايم با سنگ فرش پياده رو سكوت قهوه اي كوچه را به لرزه در مي اورد ...
نفسي نبود...ديگر به خانه رسيده بودم. همان خانه ي تاريك و موحش كه گويا سالهاست بر پيشاني مرگ بو سه زده ست...همه جا تاريك بود...به اتاقم رفتم . جعبه اي را كه روي ميز بود گشودم...اه...خداي من! خودش بود!همان كاسه ي شكسته ي مادر بزرك با گلهاي سرخ ريز و درشتي كه هنوز همان عطر را مي داد ...عطر دستانش را ...عطر نفسهايش را...
دستانم مي لرزيد... كاسه را برداشتم . نگاهش مي كردم. به يادم امد روزي را كه تكه هاي شكسته ي كاسه ي قديمي را نزد "اوس عزيز الله " بردم !
اوس عزيزالله پيرمردي بود دل افروخته كه كلام مولانا را خوب مي دانست و هميشه زير لب حافظ زمزمه مي كرد ...خدايش بيامرزد . به انتهاي معنا انسان بود...
پير مرد _چيني بند زن _بود و بساطش را هميشه در كوچه پهن ميكرد. ان روز به ياد دارم كه از پشت تعليمي كهنه اش نگا هي به تكه هاي شكسته ي كاسه انداخت و گفت:از روز اولش هم بهتر ميشه...
روحش شاد.......
انارها را بر داشتم و شكستم و هر يكان دانه هاي درشت انار را با بغضي كه مي رفت غريبانه در سينه ي خنجر خورده ام شكستن بگيرد در كاسه مي ريختم ...
انارها را دانه مي كردم و زير لب با اشكهائي كه به پهناي صورت مي باريد ترانه اي را كه مادر بزرگ بسيار دوست مي داشت را زمزمه مي كردم:
تنها ماندم...تنها رفتي...چو بوي گل به كجا رفتي...
ديگر كاسه پر شده بود! گلهاي سرخ حاشيه كاسه با تللوي خيره كننده ي دانه هاي ياقوت وار انار تصويري را تجلي مي كرد كه با من چه ها كه نكرد...اشكها بي دريغ بود و گريه ي من بي صدا...
ديگر وقت رفتن بود.كاسه ي پر از انار را در كوله پشتي ام گذاشتم و به راه افتادم . كوچه هنوز در خواب بود و من ارام و اين بار بي صدا از كوچه گذشتم...با سكوتش مرثيه ها خواندم و در سكوتش گذشتم...
در حال خود نبودم ...نمي دانم چه اندازه زمان سپري شد ... ساعت 10 بود كه به اتوبان رسيدم ! اتوباني بزرگ كه تا چشم كار مي كرد خط سپيد جاده تا به انتهاي خورشيد كشيده شده بود ...
هوا سرد بود و اتوبان خلوت ...انتهاي جاده در مه غليظي فرو رفته بود ...گامهايم را تواني نبود . به سختي قدم بر مي داشتم ...كاسه را از كوله بارم بيرون اوردم و به دست گرفتم... تمام وجودم مي لرزيد ...
نزديك تر مي شدم . كم كم در ميان مه گل دسته هاي سر به اسمان كشيده ي مسجد "مير اعلم" در ان سوي جاده نمايان مي شد...بي تاب بودم... سخت...
اين جا محله ي قديمي مادربزرگ بود ...سه سال پيش تمام خانه هايش را ويران كردند و اتوبان ساختند.از ان محله ي قديمي كه در جاي جايش مردان و زنان زيادي در سادگي تمام _ انسان گونه _ روزگار سپري مي كردند تنها اين مسجد ويرانه باقي مانده بود...
هنوز صداي چرخهاي گاري فرسوده ي " مش رحيم " در يادم است كه در ان پيتهاي نفت مي گذاشت و در كوچه هاي تنگ و تاريك محل فرياد مي كشيد : نفتيه! نفت...خدايش بيامرزد ...او هم پر كشيد...
خانه ي مادر بزرگ سه كوچه با مسجد فاصله داشت. خانه اي قديمي با پنج اتاق تو در تو و حياطي كوچك و حوضي ابي رنگ در وسط...
اه... يادش به خير مادر بزرگم...هنگامه ي اذان كه مي شد راديوي كهنه اش را روشن مي كرد و با تسبيح دانه چوبي اش تا رسيدن زمان نماز ذكر مي گفت ...وقتي خورشيد به غروب كمانه مي زد طنين ((الله و اكبر)) موذن مسجد تمام محل را مي لرزاند و ان هنگام بود كه مادر بزرگ تسبيح را مي بوسيد و در حالي كه لرزش اشك بر چشمانش مي خنديد به اتاق مي رفت و به نماز مي ايستاد ...هنوز صداي خش خش ارسي طويل و ابي رنگ اتاقش در گوشم است كه به چه سختي ان را مي گشو د و در استانش چون فرشته اي سپيد موي ظاهر مي شد ...
*******************************************************************************************
ديگر مسجد از مه بيرون امده بود...هم چنان ناتوان گام بر مي داشتم ...دل در سينه تاب تپيدن نداشت ...نا گاه سر جاي خود ميخ كوب شدم !
اري... اري...اين جا ! اينجا زير پاهاي من خانه ي مادر بزرگ است...به ان سوي جاده نگريستم ! مسجد ان جا بود و اينجا خانه ي قديمي ما...
كاسه در دستم ...چشمان را بستم ...اشكها چون چوي بر گونه هاي يخ زده ام جاري گشت ...به يكباره به 12 سال پيش بر گشتم ...به بيست و نهم دي ماه سال 1370...به ياد دارم ان زمان كلاس اول دبستان بودم ان روز برف بسياري باريده بود و همه ي مدارس تعطيل بود . من پيش مادر بزرگ بودم ...حياط پوشيده از برف بود و برف بازي مي كردم...مادر بزرگ گوشه ي حياط بر تخت چوبي خود نشسته بود برايم انار دان مي كرد ...نگاهش مي كردم ...از ان دور ان دو شيار موازي گو نه هايش كه زيبائي شرقي اش را صد چندان مي نمود نمايان بود...چشمان سياهش به زير بود و گه گاهي كه متوجه ي نگاه من مي شد سر بالا مي اورد و لبخند كم رنگي مي زد...من غرق تماشا يش بودم...اه...حرير سپيد گيسوانش كه بر دوشش ريخته بود حقيقت برف را رو سيه مي كرد...
از جاي خود بر خواست تا كاسه ي انار را به دستم دهد .من شادمانه از براي خوردن انار به سمتش دويدم....اه... واي بر من...نا گاه كاسه ي انار از دستانش به زمين افتاد...مادر بزرگ دست بر سينه گذاشت...مادر بزرگ به زمين افتاد...كاسه شكست...هر يكان دانه هاي انار بر برف لغزيد ... مادر بزرگ در ميان اشكهايم خنديد و چشمانش را ارام بست...مادر بزرگدر دستان من بود كه پر كشيد..................
چشم گشودم.كاسه ي انار در دستانم ...اتوبان خلوت...بادي سرد در گيسوانم زوزه مي كشد...چشمانم غرق اشك ...مادر بزرگ رفته بود...
با مادر بزرگ خداحافظي كردم و لنگان لنگان به سمت مسجد را افتادم...
سه سالي مي شود كه سا عت 11 صبح بيست و نهم دي ماه انار دان مي كنم و به اينجا مي ايم براي ديدارش و بعد به مسجد مي روم و ان انارها را خيرات مي كنم...مردمان با حيرت مشتي انار بر مي دارند و به حال من خراب از براي تاسف سر تكان مي دهند...
شايد ديوانه اي چون من تا به كنون نديده اند....
روحش شاد...
هرچه پول داشتم بر داشتم و رفتم ميوه فروشي سر خيابان تا انار بخرم. پير مرد ميوه فروش زير لب ترانه اي كردي مي خواند و به سختي با دستان لرزانش جعبه هاي ميوه را جا به جا مي كرد . با ديدن من عينك ته استكاني اش را كه گويا سالها مي شد شيشه اش را پاك نكرده بود به چشم زد و با حيرت گفت: چي مي خواي؟
_ انار
پيرمرد : انار! اين وقت صب؟ پناه بر خدا ...اخه دختر اين وقت صب كي ميره...
پير مرد پر حرفي بود و مدام زير لب غرولند مي كرد ! ولي گويا صدايش را نمي شنيدم و كلامش را نمي فهميدم... رنگ سرخ انارهائي كه پير مرد در كيسه مي ريخت بي تابم كرده بود...به انارها نگاه مي كردم و غوطه مي خوردم ...حال عجيبي بود...
صداي چركين پير مرد مرا به خود اورد :
هوي !!!!!! با توام دختر! پول انارا رو بده . عجب بدبختي اي گير كرديم صب اول صب...
دست در جيبم كردم و هر چه پول داشتم روي دخلش گذاشتم و كيسه را بر داشتم و به سرعت بيرون امدم... صداي پير مرد را مي شنيدم كه فرياد مي كرد:
وايسا ! كجا؟ بيا بقيه ي پولتو بگير...
ولي ديگر هيچ نمي فهميدم...قدم هايم لحظه به لحظه تند تر مي شد... گويا گام هايم در اختيارم نبود... با تمام توان مي دويدم و صداي برخورد كفشهايم با سنگ فرش پياده رو سكوت قهوه اي كوچه را به لرزه در مي اورد ...
نفسي نبود...ديگر به خانه رسيده بودم. همان خانه ي تاريك و موحش كه گويا سالهاست بر پيشاني مرگ بو سه زده ست...همه جا تاريك بود...به اتاقم رفتم . جعبه اي را كه روي ميز بود گشودم...اه...خداي من! خودش بود!همان كاسه ي شكسته ي مادر بزرك با گلهاي سرخ ريز و درشتي كه هنوز همان عطر را مي داد ...عطر دستانش را ...عطر نفسهايش را...
دستانم مي لرزيد... كاسه را برداشتم . نگاهش مي كردم. به يادم امد روزي را كه تكه هاي شكسته ي كاسه ي قديمي را نزد "اوس عزيز الله " بردم !
اوس عزيزالله پيرمردي بود دل افروخته كه كلام مولانا را خوب مي دانست و هميشه زير لب حافظ زمزمه مي كرد ...خدايش بيامرزد . به انتهاي معنا انسان بود...
پير مرد _چيني بند زن _بود و بساطش را هميشه در كوچه پهن ميكرد. ان روز به ياد دارم كه از پشت تعليمي كهنه اش نگا هي به تكه هاي شكسته ي كاسه انداخت و گفت:از روز اولش هم بهتر ميشه...
روحش شاد.......
انارها را بر داشتم و شكستم و هر يكان دانه هاي درشت انار را با بغضي كه مي رفت غريبانه در سينه ي خنجر خورده ام شكستن بگيرد در كاسه مي ريختم ...
انارها را دانه مي كردم و زير لب با اشكهائي كه به پهناي صورت مي باريد ترانه اي را كه مادر بزرگ بسيار دوست مي داشت را زمزمه مي كردم:
تنها ماندم...تنها رفتي...چو بوي گل به كجا رفتي...
ديگر كاسه پر شده بود! گلهاي سرخ حاشيه كاسه با تللوي خيره كننده ي دانه هاي ياقوت وار انار تصويري را تجلي مي كرد كه با من چه ها كه نكرد...اشكها بي دريغ بود و گريه ي من بي صدا...
ديگر وقت رفتن بود.كاسه ي پر از انار را در كوله پشتي ام گذاشتم و به راه افتادم . كوچه هنوز در خواب بود و من ارام و اين بار بي صدا از كوچه گذشتم...با سكوتش مرثيه ها خواندم و در سكوتش گذشتم...
در حال خود نبودم ...نمي دانم چه اندازه زمان سپري شد ... ساعت 10 بود كه به اتوبان رسيدم ! اتوباني بزرگ كه تا چشم كار مي كرد خط سپيد جاده تا به انتهاي خورشيد كشيده شده بود ...
هوا سرد بود و اتوبان خلوت ...انتهاي جاده در مه غليظي فرو رفته بود ...گامهايم را تواني نبود . به سختي قدم بر مي داشتم ...كاسه را از كوله بارم بيرون اوردم و به دست گرفتم... تمام وجودم مي لرزيد ...
نزديك تر مي شدم . كم كم در ميان مه گل دسته هاي سر به اسمان كشيده ي مسجد "مير اعلم" در ان سوي جاده نمايان مي شد...بي تاب بودم... سخت...
اين جا محله ي قديمي مادربزرگ بود ...سه سال پيش تمام خانه هايش را ويران كردند و اتوبان ساختند.از ان محله ي قديمي كه در جاي جايش مردان و زنان زيادي در سادگي تمام _ انسان گونه _ روزگار سپري مي كردند تنها اين مسجد ويرانه باقي مانده بود...
هنوز صداي چرخهاي گاري فرسوده ي " مش رحيم " در يادم است كه در ان پيتهاي نفت مي گذاشت و در كوچه هاي تنگ و تاريك محل فرياد مي كشيد : نفتيه! نفت...خدايش بيامرزد ...او هم پر كشيد...
خانه ي مادر بزرگ سه كوچه با مسجد فاصله داشت. خانه اي قديمي با پنج اتاق تو در تو و حياطي كوچك و حوضي ابي رنگ در وسط...
اه... يادش به خير مادر بزرگم...هنگامه ي اذان كه مي شد راديوي كهنه اش را روشن مي كرد و با تسبيح دانه چوبي اش تا رسيدن زمان نماز ذكر مي گفت ...وقتي خورشيد به غروب كمانه مي زد طنين ((الله و اكبر)) موذن مسجد تمام محل را مي لرزاند و ان هنگام بود كه مادر بزرگ تسبيح را مي بوسيد و در حالي كه لرزش اشك بر چشمانش مي خنديد به اتاق مي رفت و به نماز مي ايستاد ...هنوز صداي خش خش ارسي طويل و ابي رنگ اتاقش در گوشم است كه به چه سختي ان را مي گشو د و در استانش چون فرشته اي سپيد موي ظاهر مي شد ...
*******************************************************************************************
ديگر مسجد از مه بيرون امده بود...هم چنان ناتوان گام بر مي داشتم ...دل در سينه تاب تپيدن نداشت ...نا گاه سر جاي خود ميخ كوب شدم !
اري... اري...اين جا ! اينجا زير پاهاي من خانه ي مادر بزرگ است...به ان سوي جاده نگريستم ! مسجد ان جا بود و اينجا خانه ي قديمي ما...
كاسه در دستم ...چشمان را بستم ...اشكها چون چوي بر گونه هاي يخ زده ام جاري گشت ...به يكباره به 12 سال پيش بر گشتم ...به بيست و نهم دي ماه سال 1370...به ياد دارم ان زمان كلاس اول دبستان بودم ان روز برف بسياري باريده بود و همه ي مدارس تعطيل بود . من پيش مادر بزرگ بودم ...حياط پوشيده از برف بود و برف بازي مي كردم...مادر بزرگ گوشه ي حياط بر تخت چوبي خود نشسته بود برايم انار دان مي كرد ...نگاهش مي كردم ...از ان دور ان دو شيار موازي گو نه هايش كه زيبائي شرقي اش را صد چندان مي نمود نمايان بود...چشمان سياهش به زير بود و گه گاهي كه متوجه ي نگاه من مي شد سر بالا مي اورد و لبخند كم رنگي مي زد...من غرق تماشا يش بودم...اه...حرير سپيد گيسوانش كه بر دوشش ريخته بود حقيقت برف را رو سيه مي كرد...
از جاي خود بر خواست تا كاسه ي انار را به دستم دهد .من شادمانه از براي خوردن انار به سمتش دويدم....اه... واي بر من...نا گاه كاسه ي انار از دستانش به زمين افتاد...مادر بزرگ دست بر سينه گذاشت...مادر بزرگ به زمين افتاد...كاسه شكست...هر يكان دانه هاي انار بر برف لغزيد ... مادر بزرگ در ميان اشكهايم خنديد و چشمانش را ارام بست...مادر بزرگدر دستان من بود كه پر كشيد..................
چشم گشودم.كاسه ي انار در دستانم ...اتوبان خلوت...بادي سرد در گيسوانم زوزه مي كشد...چشمانم غرق اشك ...مادر بزرگ رفته بود...
با مادر بزرگ خداحافظي كردم و لنگان لنگان به سمت مسجد را افتادم...
سه سالي مي شود كه سا عت 11 صبح بيست و نهم دي ماه انار دان مي كنم و به اينجا مي ايم براي ديدارش و بعد به مسجد مي روم و ان انارها را خيرات مي كنم...مردمان با حيرت مشتي انار بر مي دارند و به حال من خراب از براي تاسف سر تكان مي دهند...
شايد ديوانه اي چون من تا به كنون نديده اند....
روحش شاد...
يا حق...
سارا فروهيده
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:57  توسط هنوز نشناختم...
|