تبليغاتX
و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

خلاصه من خلاصه ایست از تمام زجرهای عالم

به قول زنده ياد حميد مصدق : " حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت " واي اما چه تلخ است آن هنگام كه فرياد بر مي آري و حتي ديواري نيست تا انعكاسي باشد درد بي انتهايت را . اين روزها از نوشتن نيز گريزانم از تنها دلخوشي و بهانه ي بودن خويش ، كه ديگر مرا تواني نيست از اين همه بي عدالتي و نامردمي . چه گويم كه اين روز ها دون مايگان و بي صفتان عشق را نشانه رفته اند و انسانيت را .
كودك كه بودم مادر آرام در گوشم مي خواند : لالا لالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره ، لالا لالا گل " گندم " چي اومد بر سر مردم ...
من ميگويم در آن هنگامه كه تو را به جرم خدمت به خلق ، به جرم عاشق بودن و بي ريا در محراب حق فنا گشتن ، بازخواست كنند بايد گريست و مرد از اندوه اين سرزمين به خزان نشسته .
" چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است ؟ " اگر گندم زارم ديگر به بار ننشسته است و جوانه هاي طلايي اش در باد بي تابانه نمي رقصند تا بي قرار كنند عابران خسته را ، خرده مگير ! بنگر بر دستهاي سپيدش كه چند صباحي است سرد گشته اند از ناباوري ظلمي كه برشان روا داشته اند .
باران خسته است ، از هميشه هاي تنهاي خويش رنجور تر گشته است اين چند روز كه مدام درد عزيزان را نظاره كردن و ناتوان بودن و آه كشيدن موم مي كند سنگ خارا را . آنان كه عاشقشانم و معناي روان دوست داشتن را براي اين غريب واژه واژه ادا كرده اند ، اين روزها در پي درد هاي خود هراسانند و بي تاب و دست هاشان در پي گشودن دري از براي رها گشتن و اميد پرواز يافتن .
دعا كنيد مهربانان بي گناهم را .


همين ...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:1  توسط هنوز نشناختم...  | 

يكي بو يكي نبود.يه خدا بود و يه درياي كبود كه همه بهش مي گفتن اسمون .يه زمين بود و يه شهر با يه جاده كه مسافري نداشت!توي اين شهر غريب زير سايه ي دو تا بيد بلند كه هنوز مجنون مجنون نبودن دختركي بود كه هميشه دنبال گمشده اي مي گشت . اما اون گمشده رو نديده بود ! فقط از شدت غصه يه چيزي مثل بلور لابه لاي اشكاش مي شكست و به روي گونه هاش مي ريخت... گونه هاش از غم اون كه نمي دونست كيه خيس بارون مي شد...چند تا پائيز هم گذشت و دخترك قصه ي ما مات و مبهوت و اسير نگاهش به جاده بود و دلش مي خواست يه روزي از پرستو ها خبر برسه كه....اما دخترك هيچ نشوني نداشت!نمي دونست اون كه قراره از راه برسه چشماش چند تا گل ميخك رو جادو مي كنه ؟نگاهش به قلب چند تا شاپرك تير مي زنه؟ شبنم رو از چشاي چند تا غريبه پاك مي كنه؟ ايا الان اون مياد؟دخترك ديگه ديونه شده بود ! ديگه طاقتش مثل عمر گلا رفته بود از كف و پر پر شده بود ...يه شب نيلوفري و شفاف تو يه پائيز قشنگ ! وقتي ادما تو خواب و روياشون بودن دخترك دستاش رو برد به اسمون و با همون لحني كه برگ هاي زرد با درخت حرف مي زنن با خدا غرق تمنا شد و راز ...
دخترك فهميده بود كه يه كسي كه مثل هيچ كس نباشه يه روزي مثل يه روياي عجيب مياد و رو غصه هاش خط مي كشه و مشقاي صبر شو امضا مي كنه و زبون فرشته هاي عاشق رو ياش مي ده. اما اون چه شكليه؟دخترك هميشه با گفتن اين سئوال خواب رو از چشماي غمزدش مي روند... ادماي سرزمين دخترك همشون بنفش و قهوه اي بودن ! شايدم يه دسته از اونا خاكستري بودن . مثل غم وقتي كه روي برفاي زمستون مي شينه!
اما دخترك خودش چه رنگي بود؟هيچ كس جواب اون معما رو بلد نبود...دخترك با بچه هاي توي كوچه بازي نمي كرد ! هيچ كدوم از اون آدما رو دوست نداشت! آدم عجيبي بود ! اون عاشق بود ! عاشق چشماي خيس و ابري كه مي خوان با يه اشاره برسن به اسمون اما دوره راهشون!....دخترك به پنجره و به جاده سپرده بود كه اگر يه روزي يه چيزي مثل وحي مثل الهام از مسير انتظارشون گذشت نذارن بازم بره . بگن يه كسي پشت چند تا در بسته زير اين سقف كبود عمريه منتظر ورود يه مسافره...
روزها مثل هم مي گذشت .دخترك چاره اي جز دعا كردن نداشت .شبا اون بود و نياز و اسمون...اما دنيا واسه اون هميشه اين جوري نموند! يه روزي كه مثل هيچ روزي نبود ! يه پرنده كه مثل هيچ پرنده اي نبود ! با دو تا چشم نجيب كه دل تمام ادمارو مبتلا مي كرد و با يه لبخند قشنگ صورتي مثل گلبرگاي شمعدوني _با يه نگاه كه پر از عشق به يه چلچله بود اومد و شيشه ي نازك احساس دخترك رو لرزوند و عوضش تمام قصه هاشو ازش گرفت....دخترك ديگه تنها نبود. اون حلا يه چيزي داشت كه مثل اسباب بازيهاي بچه هاي ولگرد كوچه خريدني نبود ! چون (خدا )اونو براي دخترك اورده بود...
اسم اون پرنده ي بي همتا همون كه دخترك محو چشماش شد و با ديدن پرواز رويائيش ديونه شده بود ! اسم بي نظيري بود ! اسم_ زيبا _چقدر به چهره ي اون پرنده ميومد ...دخترك پرنده رو _زيباي كوچك من _صدا مي كرد . پرنده ي زيبا با پرواز طلائي رنگش دخترك رو برد به يه جائي كه نمي دونم كجا بود! شايد از كهكشانهاي اسمون دورتر...شايدم تا همسايگي ستاره ها ...روزا زيباي كوچك براي دخترك از پرواز مي گفت از اسمون و ابراش از بارون و غصه هاي قطره هاش..و دخترك فقط به صداي زيبا گوش ميداد . زندگيش بود و همين يه دل خوشي ... كسي كه از اسمون از اون بالا ها اومده بود تا نذاره دخترك بيشتر از اين بين اون آدماي خشك و قهوه اي بي پناهي بكشه !
اما دخترك يه غصه داشت ! يه غم خيلي بزرگ به رنگ گلاي بنفش ...به رنگ پرواز يه قو از روي يه درياچه ي سرد ...ميدوني قصه ي دخترك چي بود؟ با خودش مي گفت اگه يه روز يا تو يه شب تلخ زيباي كوچك او سوار بالاي سرنوشت بشه و اگه تقدير اونو به جائي ببره كه رنگ طلائي پروازش كمرنگ بشه ! و اگه اون قبول كنه و بخواد با سرنوشت بره ! و يادش بره كه يه كسي _پشت انتظاري سرد_داره از دوري اون اين جوري پر پر مي زنه ! اگه من مثل جزيره ي دور دريا ها توي خاطرات اون براي هميشه ناپديد بشم ! اون وقت من ديگه چي كار كنم؟ ديگه غصه هامو به كي بگم؟...دخترك يه مدت شب و روزش گريه بود ! گاهي لابهلاي گريه هاش يه كم هم دعا مي كرد ...اين روزا تا يكي يه حرفي بهش ميزد كه تحملش براش زياد هم سخت نبود روبه روي چشماي زيباي كوچك مي نشست و بهش مي گفت:
"ببين اينا دارن به شيشه ي ارزوم سنگ مي زنن! با حرفاشون دارن بال دلمو ميشكونن ! "
اون موقع پرنده ي زيبا با يه شيوه ي عجيب نرم و ساده دخترك رو اروم مي كرد. اخه ميدوني؟! دخترك حق داشت . اگه زيباي كوچكش مي رفت دوباره اون مي موند و عالمي از آدماي بد ...آدمائي كه گلاي باغچه رو دوست ندارن ...آدمائي كه وقتي پائيز بشه رو برگاي زرد پا مي زارن...ادمائي كه دلشون براي صداي شر شر بارون روي ناودون تنگ نمي شه رعد و برق كه ميزنه پنهون ميشن تو خونه هاشون ...ابا خودش گفت: يعني من بايد با اينا زندگي كنم؟ اين فكرا داشت ديونش مي كرد باز با خودش گفت: فردا كه سپيده در اومد ميرم و به زيبا همه چيز رو ميگم !چشماي نمناكش و بست و صبح خيلي زودتر از در اومدن سپيده بيدار شد و رفت به اشيونه ي زيبا ...
اون جا كه رسيد زيبا رو صدا كرد! جوابي نبود! 1 بار 2 بار ...جوابي نبود ! دلش لرزيد اشكاش لغزيد ...وارد لونه شد همه جا رو گشت! اما اون نبود فقط يه پر طلائي از بالش كنده شده بود و به زمين افتاده بود...
پر رو برداشت. بوش كرد ...بغش شكست... براي اخرين بار با زيباي كوچكش نجوا كرد ...صدايش كرد: تو كجائي؟ بي تو تحملم تموم ميشه ...بگو كجا صبوري مي فروشن ؟ زيباي من كجائي؟ تو رو به خاطر هر چي گل نيلوفر تنها كه تو مرداب خوابيدن برگرد...برگرد...
گريه كرد قطره قطره اشك ريخت...كابوس به اون وحشتناكي تعبير شده بود! زيباي كوچكش ديگه رفته بود ...ديگه رفته بود...

سارا فروهيده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:18  توسط هنوز نشناختم...  | 

اتاقي تاريك. بستري سرد. ستاره ها در مرگ...و دخترك در سطح سيماني اين حصار محصور...در جاي جاي ان ماتمكده ي عريان صحنه ي دل ازار ان خانه هاي نمورو ان چهرهاي پريده رنگ از فقر و گرسنگي در برابر چشمانش تصوير مي شد. به دستانش نگاه كرد . خالي بود! خالي خالي... حتي تكه ناني نداشت كه با شرمساري تمام به دور از چشمان معصوم ان كودكان گرسنه در خورجين خاليشان بگذارد و براي فرار از نگاه پر تمنايشان تمام كوچه هاي شهر را مرثيه بخواند و اشك بريزد...
ادراك ان همه مصيبت بر شب و روزش جاري بود او هم چنان بر در و ديوار سيه چرده ي سكوت زنجير ..دستانش مي لرزيد و نفسهايش به شمارش افتاده بود. هواي اتاقش سنگين ...پنجره را گشود تا شايد خنكاي نسيمي بر رويش وزيدن بگيرد. دريغا...هواي بيرون سنگين تر...سرفهاي خونينش شدت ميگرفت..كجا بود جرعه اي اب؟
نا گاه از قعر ان كوچه هاي بي سمت و سو صداي زنگي رسيدش به گوش. طنين دل اشوبي داشت ان جرس..سرش را بالا اورد . مردي را ديد كه تن پوش سياه كلاه داري را بر تن داشت و زنگوله اي نقره فام بر دست... مرد با صدائي لرزان نجوا ميكرد:"هنوز مي توان در پي عقل نرفت و به برگي از شاخه ي بيد مجنون وار ايتي را ديد...هنوز ميشود مانند ارتعاش روي سطح واقعيت دويد"...
انكاس صداي محزونش اشكهاي سوزاني را بر چشمان دخترك به حلقه در اورد...گنگ و سرگردان به سمت كوچه رميد !د را به هم خورد ...شيشه ها غريد...به كوچه رسيد ! مرد هم چنان مرثيه مي خواند :"هنوز مي توان دچار بود به واقعيت رسيد.."
ناله وار صدايش كرد:اي مرد !صبر كن...
پاسخي نبود. مرد پيوسته گام بر مي داشت!
ديگر بار خواندش: اي سيه پوش غريب! صبر...
گويا نامش را به درست فرياد كرده بود ! مرد ايستاد!چهره اش زير كلاه مدفون بود ...با صدائي كم سو گفت: از من چه مي خواهي ؟
اشكهاي دخترك بي امان جاري...زير لب گفت: سكوتم را بشكن!!!!
شانه هاي مرد از هق هقي تلخ لرزيد ... زنگوله را بر زمين گذاشت و بي هيچ كلام به راه افتاد. هم چنان شانه هايش از هق هقي پر وسعت مي لرزيد...
و دخترك...ايستاده بود بر جاي ! نه توان كلامش بود نه فريادي نه گامي....اشك در چشمانش ... ايستاده بود و دور شدنش را تماشا مي كرد.مرد در پيچ و خم كوچه هاي مه گرفته گم مي شد...مرد غريب ديگر رفته بود...
به سمت زنگوله رفت . انرا برداشت...بغضش نم نم مي شكست و سكوتش نيز كم كم ...
زنگ را به صدا در اورد. با خود زمزمه كرد :شايد هنوز مي توان در ابهام طلائي رنگ گندم غوطه خرد و قرص ناني از ابهامش چيد و خورجينهاي خالي يتيمان را از عطر نان لبريز كرد ! (صداي لحظه به لحظه بلندتر مي شد ) شايد هنوز مي توان در ابعاد يك سيب سرخ گم شد و به عطش خونين خورشيد رسيد ...
(نگ را محكمتر به صدا در اورد. صدايش به فرياد نزديك مي شد ...):
اري هنوز مي توان در پي باد عبور كرد و از پيشگاه چشمان بي نجيب خدايان مرگ گذشت بر قامت نامهاي اساطيري و جاودان پيوند خورد...
صداي پي در پي زنگها همراه با فريادش اوج مي گرفت... مردم دسته به دسته به كوچه مي امدند!
مردي سال خورده كه ردائي مضحك بر تن داشت عربده كشيد:ساكت شو هرزه ي بي سر و پا!! تو ديگر از كدامين قبرستان امده اي؟
دخترك:من از گورستاني مي ايم كه هيچ يك از قبرهايش سنگي نداشت ! و خاك تك تك ان گورهاي بي نشان را سرمه ي چشمانم كرده ام ! اي همه چشمهايتان پر مرگ! بنگريد كه چه پر فروغ است ديدگانم... من از طلوع گاه فقر امده ام از خانه هاي تاريك و غبار گرفته ي گرسنگان...من از مجاورت قلبهائي امده ام كه با هر طپش صد ها بار مردند من سوداي طپشهاي سبزشان را به يغما برده ام تا به هر لحظه هزاران يارشما ديو صفتان كريح را بميرانم...
زني فاحشه: خفه شو ولگرد عوضي؟!
دخترك:نفرين بر شما جماعت فاحشه پرست فاحشه پرور !!! لعنت خدا بر شما معروفه هاي پست هر جائي...لعنت...
مردم بر سر و روي دخترك سنگ مي زدند و يك صدا فرياد مي كردند : ساكت شو !! ساكت شو!!
تن دخترك زخمي ميشد و جوي خون از پاهايش مي چكيد... كلام موزون مرد غريب را به خاطر مي اورد و با اخرين نفسهايش با شدت تمام زنگ را به صدا در اورد فرياد كرد:
نفرين بر شما غارتگران فكر انساني! نفرين...
مردم هم چنان بر وي سنگ مي زدند ... توان از پاهايش ميشد ...خون ازاو مي رفت...ديگر رمقي برايش نمانده بود ...خسته و خونين بر زمين افتاد با صدائي كم رنگ بريده بريده گفت: نفرين بر همه ي شما دوپايان چهار پا صفت !! نفرين...
صدايش بيرنگ و بيرنگ تر ميشد و ديگر لحظه اي امد كه ديگر از او صدائي شنيده نشد!!!!...
ااه... بر لبانش لبخندي محو اذين بسته بود .شايد ان لبخند محو از براي شكست سكوتش بود و يا شايد...

 

نویسنده:

سارا فروهيده

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 12:48  توسط هنوز نشناختم...  | 

اين سوي دشت گويا همه چيز مرده بود...
ترسي تلخ همنوا با وزش باد هاي سوزان در گوشم زمزمه مي كرد:
"اين جا اخر دنياست"
قامت شكسته ام زير شقاوت خورشيد تازيانه مي خوردو نفسهايم به كندي بر بيكره ي قهوه اي ثانيه ها جاري مي شد
شايد باد راست مي گفت كه اين جا اخر دنياست...
غرق در افكاري خاكستري چشمانم به تك درختي افتاد كه بوستيني از برگ هاي زرد و نارنجي قامت خميده اش را از بي مهري خورشيد بناه مي داد...
نزديكش شدم با صدايي نم زده از اشك زير لب ترانه اي غمگين زمزمه مي كرد
صدايش تارو بودم را به احتزاز در مي اورد...
برسيدم:ته دشت كجاست؟
چشمان بي رمقش را كه به سوي اسمان بود بر گرداند و در چشمانم خيره كرد...
سكوت.......
_صدايم را مي شنوي؟ چگونه به ته دشت برسم؟
نگاهش را از من گرفت و با صدايي بي رنگ گفت:
تو نيز به ان ضيافت دعوت شده اي؟
(قلبم لرزيد نگاهم تر شد)
_صدايي مرا فرا مي خواند
مي گويد ته دشت ضيافتي بر باست مي گويد ان سو كسي در انتظار من است...
راه ته دشت كجاست؟
درخت:راه ته دشت را نمي دانم برو گر به درستي دعوت شده باشي ان را مي يابي
_ تو نيز با من بيا ميگويند او مهربان و بخشنده ست...
درخت:من اسير اين خاكم
باي سفر ندارم...
سرش را به زير انداخت بي صدا اشك مي ريخت.
ارام گفت:او خود مرا وعده داده كه به ديدارم مي ايد...
حلقه ي اشك از ديدگانم برده گرفت
ديگر نمي توانستم چشمان نجيبش را ببينم
زير لب گفتم: به اميد ديدار...
راه را از سر گرفتم
صداي لرزان از بغضش را مي شنيدم كه مي گفت:
گر به ان ضيافت راه بردي به ياد من هم جام لب تشنه را جرعه اي از ان (مي) تر كن...
به سمتش باز گشم
اشك هايم با اشك هايش اميخته شد
لبخند بي رنگي زد همان توشه ي راهم شد
به راه افتادم...
***
خورشيد سوزان
شلاق هاي باد بي امان
و من بي بناه...
گويا زمان هم گمشده بود
باهاي تاول زده ام را به سختي به روي تخته سنگهاي گدااز دل فرياد كردخته مي كشيدم به اميد رسيدن به ته دشت...
قلبم بي تاب بود و باهايم بي توان
تشنگي همراه با لبانم باران را تمنا ميكرد
ولي كجا باران....
از دل فرياد كردم:
اخر تو كجايي؟
چگونه بايد به تو رسيد؟
اين بود ان ضيافت بي مانند...
مرا از بهر چه فرياد كردي؟
به زمين افتادم
بنجه در بنجه ي خاك افكندم
چشمانم لبالب از اشك
به بغضي تلخ گفتم:
گر قصد جان داري رخ بنما و جان بستان...
***
صدايي شنيدم گويا صداي امواج دريا بود
چه مي ديدم...
كمي دور تر از من ابي نيلگو سراب چشمانم را نوازش مي داد
ابا ناتواني تن خسته ام را به سمتش كشيدم
ان چه مي ديدم حقيقت داشت
به هر سو كه نظر مي كردم اب بود و اب...
با خود گفتم شايد اخر دشت همين جاست
بس او كجاست؟
نااميد و خسته كوزه ام از اب بر كردم و باز گستم
به محلي نزديك مي شدم كه براي اولين بار درخت را ان جا ديده بودم
واي بر من... ان چه مي ديدم در باورم نمي گنجيد...
درخت خسته و نيمه جان بر زمين افتاده بود
نزديكش شدم
كوزه ي اب در دستم بر زمين زانو زدم
اشكهايم بي دريغ بر گونه هايم بوسه مي زد...
گريان برسيدم: چه كسي تو را به اين روز در اورده؟
لبخند زيبايي زد با نفسهايي بريده بريده گفت:
سر انجام او به ديدارم امد...
_چگونه؟...
درخت: روح سبزش را در طوفاني سهمگين ديدم
طوفاني كه در جانم فرياد ميكرد
از غرور خالي خواهي شد خالي خواهي شد...
اري من شكستم
براي ديدار او شكستم...
در لحظه ي شكستن او از برابر ديدگانم گذشت و من غزل رستگاري را در خود زمزمه كردم...
و من...
به بهناي صورت اشك مي ريختم
با هق هقي تلخ گفتم: من تا ته دشت رفتم سرابي ديدم و از ان برايت اب اوردم مگر تشنهي اب نيستي؟ بر خيز برايت اب اورده ام...
لبخندي گرم اميخته با لرزش بغضي سرد بر لبانش نقش بست و ارام زمزمه كرد:
تو نيز او را ديدي
تو ان ضيافت را ديدي...
نزديك بيا و قطره اي از ان اب را به من بده
نزديكش شدم
جرعه اي از ان اب را در گلوي خشكش ريختم
نفسهايش به شما رش افتاد و با صدايي ضعيف گفت:
(مي ) هم نوشيدم به راستي كه ضيافت كامل شد...

يا حق...
سارا فروهيده

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:2  توسط هنوز نشناختم...  | 

و در زير درخت من بودم برگ زرد...
قامت نحيفش خشكيده بود و نگاهش به دور دست
سردي نگاهش تا اعماق وجودم را مي سوزاند...
تنهائي اش غريبانه بود
پرسيدم:
اي برگ زرد عشق چگونه ست؟
نگاه بي روحش چرخيد و در نگاهم گره خورد. با ناتواني
به ته دشت اشاره كرد و درخت خشكي را نشان داد كه بي برگ و نيمه جان سر به سوي اسمان داشت
با صدائي كم رنگ ارام گفت:
عشق رسيدن به اوج زيبائي ست...
_ در قامت اين درخت خشك چه چيز زيبائي مي بيني؟
برگ زرد: اين زيبائي را هر چشمي توان ديدن نيست...
_ عاشقي چگونه ست؟
برگ زرد : بايد از عشق مرد و به عشق زنده شد تا عاشق بود...
_ تو عاشقي؟
با اين جمله بيكر نحيفش تكاني خرد و چشمان بي بهارش نمناك شد...
بعد با همان صدا ادامه داد:
ساهاست كه براي فرياد جمله اي در اين ديار منتظر رهگذري هستم
_ فرياد؟!
برگ زرد: هر كس به طريقي به اوج زيبائي مي رسدو براي من فرياد ان جمله رسيدن به نهايت زيبائي ست...
_ ان چه فريادي ست؟ چگونه مي توان ان را سر داد؟
نگاه خسته و نمناكش در چشمانم خيره شد و گفت:
صداي خش خش خرد شدنم نجوائي از ستايش اوست...
مرا به اين ارزو مي رساني؟
_ من...من... چگونه...
در باغ نگاهش شدت تمنا بود و شوق وصال
برگ زرد: گر مرا زير باهايت خرد كني ان جمله را مي شنوي..
_ من نمي توانم...

نگاه باراني اش اجازه ي هر سخني را از من مي گرفت...
از جا بر خاستم
ديگر نگاهش نمي گريست بلكه لبخدد مي زد...
و اكنون اين من بودم كه مي گريستم...

او را زير باهايم خرد كردم...
صداي خش خش خرد شدنش فريادي شد و دل اسمان رآ به لرزه در آورد.
فرياد لحظه به لحظه جان مي گرفت

خدا بزرگ است...
خدا بزرگ است...

اري اين جمله جمله اي بود كه او سالها از براي فرياد ان تلخي انتظار را به قيمت سبزي بهار خريده بود...
و من...
قلبم هم همراه چشمانم مي گريست...
در دل از او برسيدم:
من چگونه اين جمله را فرياد كنم؟
ولي...
فقط مبخند او را در امتداد ابي اسمان ديدم...

نویسنده :

سارا فروهيده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:18  توسط هنوز نشناختم...  |