به قول زنده ياد حميد مصدق : " حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت " واي اما چه تلخ است آن هنگام كه فرياد بر مي آري و حتي ديواري نيست تا انعكاسي باشد درد بي انتهايت را . اين روزها از نوشتن نيز گريزانم از تنها دلخوشي و بهانه ي بودن خويش ، كه ديگر مرا تواني نيست از اين همه بي عدالتي و نامردمي . چه گويم كه اين روز ها دون مايگان و بي صفتان عشق را نشانه رفته اند و انسانيت را .
كودك كه بودم مادر آرام در گوشم مي خواند : لالا لالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره ، لالا لالا گل " گندم " چي اومد بر سر مردم ...
من ميگويم در آن هنگامه كه تو را به جرم خدمت به خلق ، به جرم عاشق بودن و بي ريا در محراب حق فنا گشتن ، بازخواست كنند بايد گريست و مرد از اندوه اين سرزمين به خزان نشسته .
" چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است ؟ " اگر گندم زارم ديگر به بار ننشسته است و جوانه هاي طلايي اش در باد بي تابانه نمي رقصند تا بي قرار كنند عابران خسته را ، خرده مگير ! بنگر بر دستهاي سپيدش كه چند صباحي است سرد گشته اند از ناباوري ظلمي كه برشان روا داشته اند .
باران خسته است ، از هميشه هاي تنهاي خويش رنجور تر گشته است اين چند روز كه مدام درد عزيزان را نظاره كردن و ناتوان بودن و آه كشيدن موم مي كند سنگ خارا را . آنان كه عاشقشانم و معناي روان دوست داشتن را براي اين غريب واژه واژه ادا كرده اند ، اين روزها در پي درد هاي خود هراسانند و بي تاب و دست هاشان در پي گشودن دري از براي رها گشتن و اميد پرواز يافتن .
دعا كنيد مهربانان بي گناهم را .
كودك كه بودم مادر آرام در گوشم مي خواند : لالا لالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره ، لالا لالا گل " گندم " چي اومد بر سر مردم ...
من ميگويم در آن هنگامه كه تو را به جرم خدمت به خلق ، به جرم عاشق بودن و بي ريا در محراب حق فنا گشتن ، بازخواست كنند بايد گريست و مرد از اندوه اين سرزمين به خزان نشسته .
" چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است ؟ " اگر گندم زارم ديگر به بار ننشسته است و جوانه هاي طلايي اش در باد بي تابانه نمي رقصند تا بي قرار كنند عابران خسته را ، خرده مگير ! بنگر بر دستهاي سپيدش كه چند صباحي است سرد گشته اند از ناباوري ظلمي كه برشان روا داشته اند .
باران خسته است ، از هميشه هاي تنهاي خويش رنجور تر گشته است اين چند روز كه مدام درد عزيزان را نظاره كردن و ناتوان بودن و آه كشيدن موم مي كند سنگ خارا را . آنان كه عاشقشانم و معناي روان دوست داشتن را براي اين غريب واژه واژه ادا كرده اند ، اين روزها در پي درد هاي خود هراسانند و بي تاب و دست هاشان در پي گشودن دري از براي رها گشتن و اميد پرواز يافتن .
دعا كنيد مهربانان بي گناهم را .
همين ...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:1  توسط هنوز نشناختم...
|