تبليغاتX
و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

و این نمیدانمها همچنان ادامه دارد....!!!

خلاصه من خلاصه ایست از تمام زجرهای عالم

خسته تر از تو

گم شده ام در گنگي آنچه دوش برم گفتي . گيج و منگ ... رفتنت را مگر مي شود به اين سادگي ها به تماشا نشست ؟! مرگ را راحت تر روبه رويي ممكن بود برايم كه رفتنت مرگ است با تدريج .
بي تو آفتاب از نقاشي هاي كودكانه ام پاك مي شود مي دانم . تا كي به انتظار سپيده نبض شب را شمارش كنم و نيابم آن بامداد وعده داده را ؟
تا رفتنت هنوز چند روزي فرصت هست ...
پنجشنبه تلخ خواهد بود و گس و اين شرابي است كه بي تو تا آخرين جرعه اش را سر خواهم كشيد و با مستي بودن و اندوه رفتنت خواهم پوسيد . بي تو تمام مي شود آن من هميشه تنها آن گمگشته ي در خويش ...
خسته ام مي فهمي ؟! از اين همه بار خاطرات ملول گشته ام ديگر . گوش كه مي دهم مي شنوم " جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را " من بي زارم از اين فرياد كه تو را اينگونه از من مي ربايد . به سهراب هم گفته ام ! خودش مي داند كه در اين عصر معراج پولاد هنوز شقايق هست اما من از زيستن خويشتن عاجز گشته ام . باشي بي همدم ؟! با بال پريدن چه كنم بي آسمان ؟ قدم بر اين راه بي پايان چگونه نهم بي همراه ؟ بي تو ؟ آه بي تو ...
يكنفر هست كه ساز مرگم را برايش از پيش كوك كرده بودم . بيا ! ببين كه چگونه باران مي شمارد اين شماره هاي معكوس و بي رنگ را . اين واپسين دقايق "ما" كه "من" مي شود بي هيچ هراس و ترديدي .
كاش فقط دمي چند را مجال مي دادي تا بگويمت دچار يعني چه ؟ كاش فقط يكبار در نگاهم التماس را مي ديدي و عشق را كه نتوانستم آواي خوشش را برايت زمزمه كنم . آنقدر بي هوده باريدم تا از كوچه ي غريبگي هايم گريختي ...
كوچت بي خطر باد و روحت چونان دريا : آبي و مطلق و وسيع .
دلم برايت تنگ مي شود . بي تو ديگر نقاشي هاي كودكانه ام رنگ سحر را نخواهند ديد .
....
راستي ميداني چرا عاشق دردهایت شده ام ؟! در اوج درد كه باشي آرام برت مي خواند : " از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست "


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:45  توسط هنوز نشناختم...  | 

علی را ضربت زدند...

درد چيست؟
در برابرم نشسته بود و هيزم بر اتش مي ريخت كه اين سئوال را پرسيدم
پيرمردي بود قامت شكسته كه خشم هاي تقدير چروكهاي عميقي را بر رخسار بي رنگش تصوير كرده بود...
بر پيكرش ادراك سه رنگ فرياد مي كرد...سپيد سياه سرخ...
ردايش سياه و پاره
ريش بلند و زلف مجعدش سپيد سپيد
و سرخ... واي بر من...
زخمهاي خونين پيكرش سوزان و تب الود
در نگاهش اندوه سردي نهفته بود كه گويا عطش شعله هاي اتش را در خنكاي مبهمي فرو مي برد...
ديگر بار گفتمش :درد چيست؟
چشمانش را از باريكه هاي گداخته ي چوب كه بي قرار و غريب در دل اتش مي سوخت بر چيد بر من خيره گشت...لرزشي محو بر دستانم خنديد...
پير مرد: درد سراتاسر ان شبي بود جهنم گونه كه طفلان گرسنه ي كوفه بر استان بستر خونينش كاسه هايي ترك برداشته از شير به دست داشتند و اشكهاي كودكانه يشان ارام و بي صدا از حريم چشمانشان مي گذشت....درد ان محراب رنگيني بود كه سرخي سنگ فرشش فرياد گر عبور شد... عبوري سبز و عطراگين در زورقي از بوي بهشت از تمام دسيسه هاي شوم ان كوفيان هزار چهره ي پست...
پير مرد اه سردي سر داد و از جا بر خواست
نگاهش به انتهاي جاده گره خورد و با صدايي گرد گرفته از غبار اشك زير لب گفت:
درد تعبير غريبانه ي از ارام بسته شدن چشمانش بود ان هنگام كه لبخندي كم رنگ بر لبان تب دارش نقش بست و زير لب نجوا كرد:
"به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم...
صداي هق هق گريه ايش به زجه تبديل مي شد و با پاهاهايي كه از انان خون مي چكيد نا توان گام بر ميداشت
و من بودم و اشك هايم ...بغضي سنگين بر چهار چوب سينه ام مشت مي كوبيد و در درونم بي صدا مي شكست...
گفتمش: اين زخمها چيست ؟ اخر مگر از كجا امده اي كه اين گونه ...
در ميان كلامم صداي حزن انگيزش را شنيدم كه مي گفت: اين زخمها يادگار دستان بيابان است...براي ديدارش اين گام هاي بي رجان با طپشهاي سوزان ريگهاي گداخته بيابان چه رفاقت ها كرده ست...
اه...راه كوفه از كدام سو ست؟...يقين دارم كه دگر راهي نمانده...
_بازگرد! اين ره را نهايتي نيست...
فقط صداي نمناكش را مي شنيدم كه لحظه به لحظه كم رنگ تر مي شد و نجوا مي كرد:
واي بر من... ((علي)) ضربت خورد... مولايم تنهاست...راه كوفه از كدام سوست؟...

يا مولا...
سارا فروهيده

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:6  توسط هنوز نشناختم...  |