خسته تر از تو
گم شده ام در گنگي آنچه دوش برم گفتي . گيج و منگ ... رفتنت را مگر مي شود به اين سادگي ها به تماشا نشست ؟! مرگ را راحت تر روبه رويي ممكن بود برايم كه رفتنت مرگ است با تدريج .
بي تو آفتاب از نقاشي هاي كودكانه ام پاك مي شود مي دانم . تا كي به انتظار سپيده نبض شب را شمارش كنم و نيابم آن بامداد وعده داده را ؟
تا رفتنت هنوز چند روزي فرصت هست ...
پنجشنبه تلخ خواهد بود و گس و اين شرابي است كه بي تو تا آخرين جرعه اش را سر خواهم كشيد و با مستي بودن و اندوه رفتنت خواهم پوسيد . بي تو تمام مي شود آن من هميشه تنها آن گمگشته ي در خويش ...
خسته ام مي فهمي ؟! از اين همه بار خاطرات ملول گشته ام ديگر . گوش كه مي دهم مي شنوم " جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را " من بي زارم از اين فرياد كه تو را اينگونه از من مي ربايد . به سهراب هم گفته ام ! خودش مي داند كه در اين عصر معراج پولاد هنوز شقايق هست اما من از زيستن خويشتن عاجز گشته ام . باشي بي همدم ؟! با بال پريدن چه كنم بي آسمان ؟ قدم بر اين راه بي پايان چگونه نهم بي همراه ؟ بي تو ؟ آه بي تو ...
يكنفر هست كه ساز مرگم را برايش از پيش كوك كرده بودم . بيا ! ببين كه چگونه باران مي شمارد اين شماره هاي معكوس و بي رنگ را . اين واپسين دقايق "ما" كه "من" مي شود بي هيچ هراس و ترديدي .
كاش فقط دمي چند را مجال مي دادي تا بگويمت دچار يعني چه ؟ كاش فقط يكبار در نگاهم التماس را مي ديدي و عشق را كه نتوانستم آواي خوشش را برايت زمزمه كنم . آنقدر بي هوده باريدم تا از كوچه ي غريبگي هايم گريختي ...
كوچت بي خطر باد و روحت چونان دريا : آبي و مطلق و وسيع .
دلم برايت تنگ مي شود . بي تو ديگر نقاشي هاي كودكانه ام رنگ سحر را نخواهند ديد .
....
راستي ميداني چرا عاشق دردهایت شده ام ؟! در اوج درد كه باشي آرام برت مي خواند : " از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست "
بي تو آفتاب از نقاشي هاي كودكانه ام پاك مي شود مي دانم . تا كي به انتظار سپيده نبض شب را شمارش كنم و نيابم آن بامداد وعده داده را ؟
تا رفتنت هنوز چند روزي فرصت هست ...
پنجشنبه تلخ خواهد بود و گس و اين شرابي است كه بي تو تا آخرين جرعه اش را سر خواهم كشيد و با مستي بودن و اندوه رفتنت خواهم پوسيد . بي تو تمام مي شود آن من هميشه تنها آن گمگشته ي در خويش ...
خسته ام مي فهمي ؟! از اين همه بار خاطرات ملول گشته ام ديگر . گوش كه مي دهم مي شنوم " جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را " من بي زارم از اين فرياد كه تو را اينگونه از من مي ربايد . به سهراب هم گفته ام ! خودش مي داند كه در اين عصر معراج پولاد هنوز شقايق هست اما من از زيستن خويشتن عاجز گشته ام . باشي بي همدم ؟! با بال پريدن چه كنم بي آسمان ؟ قدم بر اين راه بي پايان چگونه نهم بي همراه ؟ بي تو ؟ آه بي تو ...
يكنفر هست كه ساز مرگم را برايش از پيش كوك كرده بودم . بيا ! ببين كه چگونه باران مي شمارد اين شماره هاي معكوس و بي رنگ را . اين واپسين دقايق "ما" كه "من" مي شود بي هيچ هراس و ترديدي .
كاش فقط دمي چند را مجال مي دادي تا بگويمت دچار يعني چه ؟ كاش فقط يكبار در نگاهم التماس را مي ديدي و عشق را كه نتوانستم آواي خوشش را برايت زمزمه كنم . آنقدر بي هوده باريدم تا از كوچه ي غريبگي هايم گريختي ...
كوچت بي خطر باد و روحت چونان دريا : آبي و مطلق و وسيع .
دلم برايت تنگ مي شود . بي تو ديگر نقاشي هاي كودكانه ام رنگ سحر را نخواهند ديد .
....
راستي ميداني چرا عاشق دردهایت شده ام ؟! در اوج درد كه باشي آرام برت مي خواند : " از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست "

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:45  توسط هنوز نشناختم...
|
